سرگذشت تلخ «شاهزاده سرخ» و نوه شیخ فضلالله نوری
به گزارش ایران ۲۴، اردیبهشت 1361 برای مریم فیروز و نورالدین کیانوری، دبیرکل حزب توده روز تلخی بود. آن روز آنها با عملیات اطلاعات سپاه دستگیر شدند. این دستگیری پس از آن صورت گرفت که نقش حزب توده ایران در طرح كودتای شوروی علیه انقلاب اسلامی ایران افشا شد. با افشای خیانت حزب ادامه فعالیت آن بر خلاف مصالح نظام تشخیص داده شد و حزب توده منحل شد.
چرایی انحلال حزب توده مساله ای است که بارها مورد بررسی قرار گرفته است اما آنچه می تواند از زاویه ای دیگر مورد بررسی قرار گیرد سرگذشت آخرین دبیرکل حزب توده در زمان انحلال حزب در جمهوری اسلامی ایران و همسرش مریم فیروز است. این زن و شوهر سیاسی ایران مانند دو رودخانه ای بودند که از دو خاستگاهها متفاوت به هم پیوستند و باوجود همه تفاوت ها در کنار هم زیستند. مریم فیروزاز دل اشرافیت قاجاری و کیا از تبار روحانیت برخاستند ودر بستر حزب توده ایران به هم پیوستند و روایتی از آرمان و مبارزه منتهی به سرانجام تلخ شد.
پدرکیا، ابوالحسن کیانوری، نیز در همین تداوم سنتی-سیاسی رشد کرده بود؛ حلقهای میان گذشته مذهبی و آیندهای که به سیاست مدرن گره خورد.در این تلاقی، کیانوری بهمثابه رودخانهای از دل سنت برخاست و به جریان پرشتاب چپ پیوست.پیوند او با مریم فیروز، این دو مسیر را به هم رساند؛و اینگونه، در دل تاریخ معاصر، دو رودخانه به هم رسیدند و روایتی ساختند که پایانش، بیش از هر چیز، به سکوتی سنگین شبیه است.
«شاهزاده سرخ» لقبی است هم حزبیانش به مریم فیروز دادند. لقبی متناقض نما که نشان می دهد جهان گاهی اوقات پیجیده تر از اراده ماست. مریم می توانست از اینکه در ثروتمند ترین خانواده ایرانی پا به دنیا گذاشت مانند 25 برادر و 11 خواهرش از ثروت، علم ، شهرت لذت ببرد. اما او به صفوف حزبی پیوست که خود را نماینده کارگران و فرودستان میدانست. نمی دانم کدام تجربه تلخ در کودکی او را از سفره رنگین خانواده قجری به سفره پرکشمکش حزبی رساند که مدافع فرودستان و مخالف فرادستان باشد.
دختر بازیگوش قجری درب های کاخهای قدیمی را گشود و از آن فرار کرد و جلسات مخفی حزبی را انتخاب کرد. انتخاب او بازتاب دهنده قرن پرتلاطم ایران است؛ قرنی که نشان می دهد آرزوی عدالت تنها اختصاص به روستازاده گان و رعیت ها، کارگران و طبقه متوسط شهری نداشت که تجربه زیسته آنها پر از رنج بی عدالتی بوده و آرمان عدالت برای آنها آنچنان جذاب باشد که آنها کمونیست را انتخاب نکرده باشند بلکه کمونیست آنها را انتخاب کرده باشد. شکوه کاخ قجری و مهمان های اعیان و اشراف نیز نتوانست شوق آرمان عدالت را برای مریم فیروز کمرنگ کند.
او نه تنها در انتخاب حزب بر طبقه خود پشت پا زد. بلکه در انتخاب شریک زندگی مرد عصیانگری را انتخاب کرد که مانند خودش بر سنت خانوادگی اش شورید. این دو عصیانگر عدالت خواه «کیانوری و مریم» زوج سیاسی را تشکیل دادند که برای بسیاری از هواداران چپ، نماد «وفاداری تا پای جان» بود. فیروز نهفقط در قامت یک چهره حزبی، بلکه بهعنوان بنیانگذار و سازماندهنده «سازمان زنان» حزب، نقشی کلیدی در پیوند دادن سیاست با مطالبات زنان ایفا کرد؛ تلاشی که در فضای مردسالار سیاست ایران، اهمیت ویژهای داشت.
اما این روایت، نقطه پایانی تلخ دارد. در ۱۵ اردیبهشت ۱۳۶1، با انحلال حزب توده ایران، یکی از قدیمیترین و اثرگذارترین جریانهای چپ در ایران عملاً از صحنه علنی حذف شد. حزبی که پس از جنگ جهانی دوم توانسته بود در میان کارگران، روشنفکران و بخشی از جنبش زنان نفوذ قابل توجهی پیدا کند، حالا با اتهامات امنیتی و سوءظنهای فزاینده روبهرو شده بود.
اطاعت بی چون و چرا از اتحاد جماهیر شوروی آنها را تهدیدی برای امنیت ملی تبدیل کرد. هرچند باقیمانده تودهایها برای فرار از اتهام جاسوسی بر «سرکوب سیاسی» و «اعترافات تحت فشار» سخن میگویند. اما تجربه تلخ حزب توده نشان داد گاهی اوقات بی توجهی مطلق از سنت مردمی تو را به بی راهه ای می کشاند که با آرمانی که برای آن، از همه مواهب خانوادگی خود گذشتی نیز نمی تواند تضمین دهنده راه رستگاری باشد و تو را اسیر توهمات و جاسوسی می کند. این نقطه، برای بسیاری، «پایان یک رویا» بود؛ تراژدی چپ ایرانی که علیه حکومت پیشین مبارزه کرده، از انقلاب حمایت نشان داده، اما در نهایت در گرداب وابستگی ایدئولوژیک به شوروی و برخی خطاهای استراتژیک فرو رفت. عواملی که بهزعم آنان، در تضعیف جایگاه اجتماعی حزب بیتأثیر نبود. با این همه، مریم فیروز زنی بود از اشرافیت فاصله گرفت و به میدان مبارزه قدم گذاشت، و تا پایان، در کنار همرزمانش ماند اگرچه آن مسیر به شکست و سکوت ختم شده باشد.