صدر اعظم وابسته ایرانی که شباهتی به امیرکبیر ایران نداشت
به گزارش ایران۲۴، میرزا حسینخان مشیرالدوله سپهسالار، آنکه نامش را بیشتر با مسجد و مدرسهٔ بهارستان میشناسند تا با کارنامهٔ سیاسیاش، یکی از آن چهرههای متناقض تاریخ قاجار است که تاریخنگاری رسمی و نیمهرسمی ما اغلب او را در قالب «اصلاحطلب» و «ادامهدهندهٔ راه امیرکبیر» جای داده است. اما اگر از ورای این کلیشه به اسناد و روایتهای پراکنده نگاه کنیم، تصویر دیگری رخ مینماید. مردی باهوش، جاهطلب و بیریشه که از قزوین برخاست و به بالاترین مناصب رسید، اما هرگز از مدار منافع شخصی و وابستگی به قدرتهای خارجی خارج نشد.
او فرزند میرزا نبیخان امیر دیوان بود و رشدش را مدیون توجه امیرکبیر. امیر او را به بمبئی فرستاد. در آنجا، بهجای آنکه صرفاً کنسول باشد، به تجار ایرانی پیشنهاد کرد بهجای پول نقد، تریاک وارد کنند و دولت را به ترویج کشت خشخاش تشویق کرد. نتیجه روشن بود. در کمتر از یک دهه، تریاک از کالایی حاشیهای به صادرات عمده تبدیل شد و اراضی گندمخیز به خشخاش سپرده شد. قحطی هولناک ۱۲۸۸ قمری که صدها هزار نفر را بلعید، تا حدی حاصل همین سیاست بود. بازگشت او از بمبئی با ثروتی افسانهای صد و پنجاه هزار روپیه همزمان با حضور خاندان ساسون در همان شهر، پرسشهایی را برانگیخت که هرگز پاسخی شفاف نیافت.
در تفلیس، گندم ارزان آذربایجان را به روسهای درگیر جنگ کریمه میفروخت و سودهای کلان میاندوخت. در استانبول، مصونیت دیپلماتیک را وسیلهٔ فرار یک قاتل عثمانی قرار داد و صد هزار لیره طلا گرفت. وقتی ناصرالدینشاه از او دربارهٔ منشأ ثروتش پرسید، بیپروا اعتراف کرد. این اعتراف نه نشانهٔ صداقت، که نشانهٔ آن بود که آوازهٔ سوءاستفادههایش چنان بلند شده بود که انکار دیگر فایده نداشت.
صدارت او با حمایت آشکار انگلیس آغاز شد. سرهنری راولینسون صریحاً نوشته است که با اصرار دولت انگلیس به صدارت رسید. چهار تعهد گرفته بود. حکمیت انگلیس در بلوچستان و سیستان، امتیاز رویتر، و بردن شاه به لندن. هر چهار را اجرا کرد. امتیاز رویتر که حتی کرزن آن را «بخششنامه» و «حیرتانگیز» خواند تمام معادن، جنگلها، راهآهن، گمرکات و حتی حق حفر قنات را برای هفتاد سال به یک صراف یهودیتبار انگلیسی واگذار میکرد. رشوههای کلان رد و بدل شد؛ خود رویتر از حرص رجال ایرانی شکایت داشت. سپهسالار پنجاه هزار لیره گرفت، ملکمخان هم به همان اندازه.
وقتی موج مخالفت روحانیت به رهبری حاجملاعلی کنی و مردم و نیز فشار روسیه قرارداد را به بنبست کشاند، سپهسالار استعفا داد و فوراً به سفارت انگلیس پناه برد تا جانش محفوظ بماند. شاه او را به وزارت خارجه بازگرداند تا خودش قرارداد را فسخ کند. سپس جهت عوض کرد. به روسها متمایل شد، حقوق ایران در ماوراء خزر و آخال را واگذاشت و نشان عالی روسیه را گرفت. در پایان عمر، ناگهان مشروطهخواه شد و آرزو کرد خانهاش پارلمان شود آرزویی که بعدها محقق شد، بیآنکه کارنامهٔ او تغییر کند.
ثروت افسانهایاش پس از مرگ، حتی شاه را به طمع انداخت، اما حمایت سفارت روس مانع شد. اعتمادالسلطنه دو دلیل برای ناکامی او برشمرد. تربیت ناقص عثمانیمآب و هوای نفس. این دو کافی است تا بفهمیم چرا «اندیشهٔ ترقی» او هرگز به اصلاحات پایدار نینجامید.
پرسش نهایی این است. چرا بخشی از جریان تجدد ما همچنان او را پس از امیرکبیر برجستهترین وزیر قاجار میخواند؟ آیا چشمپوشی از رشوه، وطنفروشی و وابستگی دوگانه به انگلیس و روسیه، نشانهٔ فقر رجالی است یا نشانهٔ ترجیح ایدئولوژیک بر واقعیت تاریخی؟ سپهسالار نه خائن به معنای کلاسیک بود و نه مصلح. او محصول دورانی بود که اصلاحات را از مسیر وابستگی میجست و در نهایت نه استقلال را حفظ کرد و نه ترقی را تحقق بخشید. تجربهٔ او هشداری است برای هر نسلی که گمان میکند نجات ایران از راه لندن یا مسکو میگذرد.