فیلسوفان طبیعی که به تولد اندیشهٔ پرسشگر کمک کردند
به گزارش ایران۲۴، در سدههای ششم و پنجم پیش از میلاد، در سرزمینهای یونانینشین آسیای صغیر و جزایر اطراف، اندیشمندانی پدید آمدند که تاریخ اندیشه آنان را فیلسوفان طبیعی مینامد. آنان نخستین کسانی بودند که بهجای تکیه بر روایتهای اسطورهای دربارهٔ خاستگاه جهان، کوشیدند پدیدههای طبیعت را با اصولی عقلانی و درونی توضیح دهند. پرسش بنیادین آنان این بود. جهان از چه ساخته شده و چگونه نظم یافته است؟ پاسخهایی که دادند، هرچند امروز سادهانگارانه به نظر میرسد، در زمان خود انقلابی بود.
تالس، که اغلب نخستین فیلسوف شناخته میشود، آب را مبدأ همه چیز دانست. او مشاهده کرده بود که همه موجودات زنده به رطوبت نیاز دارند و آب میتواند به شکلهای مختلف درآید. پس از او، آناکسیمندر مفهومی انتزاعیتر مطرح کرد. «آپیرون» یا بیکران؛ مادهای نامحدود و نامتعین که همه چیز از آن برمیخیزد و به آن بازمیگردد. آناکسیمنس، شاگرد یا همعصر او، هوا را عنصر بنیادین شمرد و فرآیندهای رقیقشدن و غلیظشدن را عامل پیدایش پدیدهها دانست. این سه اندیشمند نخستین گام را در جستوجوی «آرخه» یا اصل نخستین برداشتند.
پس از آنان، هراکلیتوس با تأکید بر سیلان دائمی هستی، آتش را نماد تغییر و لوگوس را قانون پنهان نظم جهان معرفی کرد. در برابر او، پارمنیدس ایستاد و مدعی شد که هستی یکپارچه، تغییرناپذیر و ابدی است و حرکت و کثرت صرفاً توهم حواساند. این تقابل میان شدن و بودن، یکی از عمیقترین تنشهای تاریخ فلسفه را رقم زد. امپدوکلس کوشید میان این دو آشتی برقرار کند و چهار عنصرخاک، آب، هوا و آتش را همراه با دو نیروی عشق و نفرت توضیحدهندهٔ ترکیب و جدایی دانست. آناکساگوراس مفهوم عقل را وارد کرد و دموکریتوس با نظریهٔ اتم، مادهگرایی را به اوج رساند: جهان از ذرات تقسیمناپذیر و فضای خالی ساخته شده است.
مشخصهٔ اصلی این دوران، گذار از «میتوس» به «لوگوس» است؛ از روایت اسطورهای به تبیین عقلانی. فیلسوفان طبیعی دیگر به خدایانی که جهان را از خشم یا هوس میآفریدند بسنده نکردند. آنان طبیعت را نظامی قانونمند دیدند که میتوان با مشاهده و استدلال به راز آن پی برد. پرسشهایشان دربارهٔ ماده، حرکت، تغییر و ثبات، هستهٔ اصلی فلسفه و علم بعدی را تشکیل داد. آنان نه پیامبر بودند و نه جادوگر؛ پرسشگرانی بودند که جهان را موضوع اندیشه قرار دادند.
اهمیت این دوره در چند لایه نهفته است. نخست، آنان بنیان تفکر فلسفی را گذاشتند. بدون این چرخش، سقراط و افلاطون و ارسطو هرگز نمیتوانستند به پرسشهای اخلاقی و هستیشناختی خود برسند. دوم، آنان راه را برای علم گشودند. جستوجوی علتهای طبیعی بهجای علل فراطبیعی، ریشهٔ روش علمی است. سوم، آنان الگوی استقلال فکری را عرضه کردند. در جهانی که اسطوره و دین سنتی بر همه چیز سیطره داشت، جرأت کردند بپرسند و پاسخهای تازه بیابند. این جرأت، میراثی است که هنوز زنده است.
در عین حال، محدودیتهای آنان نیز آشکار است. پاسخهایشان اغلب بر قیاس و مشاهدهٔ محدود استوار بود و فاقد روش تجربی نظاممند. با این حال، همین محدودیتها نشان میدهد که اندیشهٔ بشری چگونه گامبهگام پیش میرود. آنان نه به حقیقت نهایی رسیدند و نه ادعای آن داشتند؛ تنها پرسش را گشودند و راه را نشان دادند.
امروز، وقتی از بحرانهای زیستمحیطی، فیزیک کوانتومی یا فلسفهٔ ذهن سخن میگوییم، در واقع ادامهدهندهٔ همان پرسشهایی هستیم که فیلسوفان طبیعی دو هزار و پانصد سال پیش مطرح کردند. اهمیت آنان نه در پاسخهایشان، که در این است که برای نخستینبار انسان را واداشتند جهان را نه به عنوان صحنهٔ نمایش خدایان، بلکه به عنوان موضوع فهم و مسئولیت خویش بنگرد. این چرخش، یکی از بزرگترین نقاط عطف تاریخ اندیشهٔ بشر است.