>

جنگ ایران و شکست یک روایت

کد خبر : ۴۶۲۴۵

مرتضی مکی، کارشناس ارشد روابط بین‌الملل در یادداشتی نوشت: قدرت‌های بزرگ معمولا نه زمانی که شکست می‌خورند، بلکه هنگامی که اعتبار بازدارندگی و توان تحمیل اراده خود را ازدست می‌دهند، وارد مرحله افول می‌شوند. تاریخ روابط بین‌الملل سرشار از نمونه‌هایی است که در آن یک جنگ، بیش از آنکه سرنوشت میدان نبرد را تغییر دهد، برداشت جهانی از موازنه قدرت را دگرگون کرده است. جنگ خلیج‌فارس در سال ۱۹۹۱ یکی از همین نقاط عطف بود. به‌زعم برخی دولتمردان و نظریه‌پردازان وقت امریکا این جنگ با پیروزی برق‌آسای ایالات‌متحده بر عراق، آغازگر عصر «تک‌قطبی» امریکا شد. از آن زمان این تصور در جهان شکل گرفت که واشنگتن قادر است با هزینه‌ای اندک، هر بحران بین‌المللی را مدیریت کند، امنیت تجارت جهانی را تضمین سازد و هر بازیگری را که در برابرش مقاومت کند، به سرعت شکست دهد.

اکنون، سه دهه بعد، نشریه معتبر امریکایی فارن افرز در تحلیلی قابل توجه، تجاوز به ایران را نقطه‌ای می‌داند که این روایت تاریخی را با چالشی جدی مواجه کرده است. اهمیت این تحلیل در آن است که یکی از مهم‌ترین مجلات سیاست خارجی امریکا، از پایان عصری سخن می‌گوید که خود زمانی نظریه‌پرداز و مدافع آن بود. از نگاه این نشریه، تحمیل دو جنگ به ایران در فاصله کمتر از یک سال تنها یک رویارویی نظامی در خلیج‌فارس نیست، بلکه نشانه‌ای از دگرگونی قواعد قدرت در جهان پس از جنگ سرد است. برای درک اهمیت این تحول باید به سال ۱۹۹۱ بازگشت. عملیات «توفان صحرا» نه تنها ارتش عراق را در مدت کوتاهی شکست داد، بلکه چهار اصل بنیادین را در ذهن دولت‌ها، بازار‌های مالی و بازیگران بین‌المللی تثبیت کرد؛ نخست اینکه امریکا توانایی تحمیل نتایج نظامی را در هر نقطه جهان دارد. دوم اینکه در هر سطحی از تشدید بحران، دست برتر را حفظ خواهد کرد. سوم اینکه امنیت مسیر‌های راهبردی تجارت جهانی را تضمین می‌کند و چهارم اینکه مقاومت در برابر قدرت آن، اقدامی پرهزینه و بی‌نتیجه است. این چهار فرض، پایه‌های نظم تک‌قطبی را ساخت و موجب شد متحدان امریکا بودجه‌های نظامی خود را کاهش دهند، شرکت‌های چندملیتی زنجیره‌های تامین را در سراسر جهان گسترش دهند و سرمایه‌گذاران، مخاطرات ژئوپلیتیکی را کمتر از گذشته در محاسبات خود لحاظ کنند. اما همان‌گونه که فارن افرز توضیح می‌دهد، این نظم بیش از آنکه بر قدرت سخت امریکا استوار باشد بر «اعتبار» این قدرت بنا شده بود.

 اعتبار یعنی این باور عمومی که امریکا نه تنها از توان نظامی برخوردار است، بلکه می‌تواند هر زمان که بخواهد، با کمترین هزینه به اهداف سیاسی خود دست یابد. همین اعتبار بود که بسیاری از دولت‌ها را پیش از آغاز هرگونه رویارویی به پذیرش خواسته‌های واشنگتن سوق می‌داد. حمله به ایران، به روایت فارن افرز، دقیقا همین سرمایه راهبردی را با پرسش‌های جدی روبه‌رو کرده است. دلیل این تحول نیز فقط عملکرد یک طرف در میدان نبرد نیست بلکه تغییر بنیادین ماهیت جنگ در قرن بیست‌ویکم است. فناوری‌هایی که در دهه ۱۹۹۰ در انحصار چند قدرت بزرگ قرار داشت، امروز به لطف جهانی‌شدن اقتصاد و انقلاب دیجیتال، در دسترس بازیگران منطقه‌ای نیز قرار گرفته است.

 پهپاد‌های ارزان‌قیمت، سامانه‌های هدایت دقیق، حسگر‌های تجاری، ارتباطات ماهواره‌ای و تجهیزات الکترونیکی که زمانی تولید آنها مستلزم میلیارد‌ها دلار سرمایه‌گذاری نظامی بود، اکنون از طریق زنجیره‌های تامین جهانی قابل تهیه هستند. این تحول، به تعبیر فارن افرز، دومین انقلاب در جنگ‌های دقیق را رقم زده است. انقلابی که شکاف فناوری میان قدرت‌های بزرگ و بازیگران منطقه‌ای را به میزان قابل‌توجهی کاهش داده است. امروز دیگر برتری تکنولوژیک، الزاما به معنای پیروزی سریع نیست. ارتش‌های بزرگ همچنان از قدرت آتش بسیار بالایی برخوردارند، اما در برابر شبکه‌ای از سامانه‌های متحرک، پهپاد‌های انتحاری، موشک‌های کروز و تاکتیک‌های نامتقارن، ناچارند هزینه‌های سنگین‌تری بپردازند و زمان بیشتری صرف کنند. فارن افرز در همین چارچوب، جنگ علیه ایران را نمونه‌ای از این تغییر پارادایم معرفی می‌کند. از نگاه نویسنده، هدف اصلی ایران نه نابودی کامل نیروی دریایی امریکا، بلکه ایجاد تردید در توانایی واشنگتن برای تضمین امنیت مطلق تنگه هرمز بوده است.

همین تردید، حتی اگر به انسداد کامل مسیر‌های انرژی منجر نشود، برای ایجاد پیامد‌های اقتصادی گسترده کافی است. افزایش حق بیمه نفتکش‌ها، کاهش تردد کشتی‌های تجاری، افزایش هزینه حمل‌ونقل و رشد ریسک سرمایه‌گذاری، همگی از نتایج کاهش اعتماد بازار‌ها به امنیت این آبراه راهبردی محسوب می‌شوند. این نکته، شاید مهم‌ترین تفاوت جنگ‌های امروز با جنگ‌های کلاسیک باشد. در گذشته، پیروزی نظامی به اشغال سرزمین یا نابودی ارتش دشمن وابسته بود، اما در عصر اقتصاد جهانی، کافی است اطمینان بازار‌ها نسبت به امنیت یک منطقه از بین برود تا پیامد‌های آن در سراسر جهان احساس شود. اقتصاد جهانی تنها به جریان نفت نیاز ندارد بلکه به جریان «قابل پیش‌بینی» نفت نیازمند است. هر عاملی که این پیش‌بینی‌پذیری را مختل کند، می‌تواند آثار اقتصادی گسترده‌ای برجای بگذارد.

 فارن افرز به محدودیت‌های عملیات نظامی امریکا نیز اشاره می‌کند. حمله به مراکز راداری، پایگاه‌های موشکی یا زیرساخت‌های پهپادی، لزوما به معنای ازمیان رفتن تهدید نیست. سامانه‌های متحرک، قابلیت استتار، پراکندگی و بازسازی سریع، موجب شده‌اند که نابودی کامل چنین ظرفیت‌هایی بسیار دشوار باشد. به همین دلیل، قدرت آتش گسترده دیگر تضمین‌کننده دستیابی به اهداف سیاسی نیست. در واقع، آنچه امروز بیش از هر چیز تغییر کرده، نسبت میان قدرت نظامی و نتیجه سیاسی است. امریکا همچنان بزرگ‌ترین قدرت نظامی جهان است و فاصله چشمگیری با سایر کشور‌ها دارد، اما تبدیل این قدرت به دستاورد‌های سیاسی سریع و کم‌هزینه، دیگر همانند دهه ۱۹۹۰ امکان‌پذیر نیست. این دقیقا همان نکته‌ای است که فارن افرز از آن به عنوان پایان یکی از مهم‌ترین مفروضات دوران پس از جنگ سرد یاد می‌کند. نکته مهم دیگر، تغییر در رفتار بازیگران منطقه‌ای است. اگر در دهه‌های گذشته بسیاری از دولت‌ها، مقاومت در برابر امریکا را بی‌فایده می‌دانستند، امروز تجربه جنگ‌های افغانستان، عراق، یمن، اوکراین و اکنون جنگ ایران نشان داده است که حتی قدرت‌های بزرگ نیز با محدودیت‌های جدی روبه‌رو هستند. همین برداشت، محاسبات راهبردی کشور‌ها را تغییر می‌دهد و فضای بیشتری برای سیاست‌های مستقل ایجاد می‌کند.

سخن گفتن از پایان برتری مطلق امریکا، به معنای فروپاشی قدرت این کشور نیست. ایالات‌متحده همچنان از نظر اقتصادی، فناورانه و نظامی یکی از تعیین‌کننده‌ترین بازیگران نظام بین‌الملل باقی خواهد ماند. اما تفاوت اساسی در این است که دیگر نمی‌تواند مانند سه دهه گذشته، صرف اتکای به قدرت نظامی، نظم مطلوب خود را با کمترین هزینه بر دیگران تحمیل کند. به همین دلیل، مهم‌ترین نتیجه تحمیل دو جنگ به ایران نه در میدان نبرد، بلکه در ذهن تصمیم‌گیران سیاسی، بازار‌های مالی، شرکت‌های بیمه، فعالان حوزه انرژی و دولت‌های منطقه شکل گرفته باشد. اگر این بازیگران به این جمع‌بندی برسند که امنیت خلیج‌فارس دیگر صرفا با اتکا به قدرت امریکا تضمین نمی‌شود، آنگاه تغییرات ژئوپلیتیکی عمیق‌تری نیز به دنبال آن خواهد آمد. اهمیت گزارش فارن افرز در این است که از درون یکی از مهم‌ترین مراکز اندیشه‌ورزی سیاست خارجی امریکا، نسبت به فرسایش بنیان‌های نظم پس از جنگ سرد هشدار می‌دهد. این گزارش نشان می‌دهد که مساله اصلی دیگر تعداد اهداف منهدم شده یا میزان خسارت‌های واردشده نیست بلکه پرسش بنیادین این است که آیا امریکا همچنان از همان اعتبار راهبردی سال ۱۹۹۱ برخوردار است یا خیر؟ اگر پاسخ این پرسش منفی باشد، آنگاه جنگ ایران را باید فراتر از یک بحران منطقه‌ای ارزیابی کرد. رویدادی که نشانه‌های ورود جهان به مرحله‌ای تازه از رقابت قدرت‌ها را آشکار ساخته است. مرحله‌ای که در آن، قدرت دیگر تنها با تعداد ناوها، جنگنده‌ها یا موشک‌ها سنجیده نمی‌شود، بلکه توانایی شکل دادن به ادراک دیگران، مدیریت هزینه‌های درگیری و حفظ اعتبار بازدارندگی، تعیین‌کننده جایگاه کشور‌ها در نظم جهانی خواهد بود. شاید به همین دلیل است که فارن افرز، جنگ با ایران را پایان یکی از مهم‌ترین افسانه‌های ژئوپلیتیکی سه دهه اخیر، یعنی افسانه برتری بلامنازع امریکا در جهان پس از جنگ سرد، توصیف می‌کند. 

منبع: اعتماد 

برچسب ها: مرتضی مکی
| ارسال نظر