عیارانی که بازیچه دست پهلویها شدند
به گزارش ایران۲۴، از لوطی تا لمپن انگار مسافت طولانی وجود نداشت. آن عیاری که تا دیروز دستی در لوطی گری داشت و دست زمین افتاده میستاند گاه در غبارآلودۀ تاریخ معاصر ایران نقشی متضاد بر عهده میگرفت؛ چهرهای مهیب و ویرانگر مییافت.
اینان، در گفتمان عمومی، گاه «لوطی» خوانده میشوند و گاه «لمپن»؛ مفاهیمی درهمتنیده که تمایزشان محو و تعریفشان لغزان است. اما در بطن این ابهام، خردهفرهنگی ریشه دوانده که هم نظم بخشیده و هم آشوب برانگیخته، هم حمایت کرده و هم خیانت.
برای فهم این تمایز باید بر ریشهها درنگی کنیم. «پاتوقدار» و «عیار» به مردانی میگفتند که محله، قبیله و شهر خود را حرمت مینهادند. آنها داوران غیررسمی اختلافات خانوادگی و مالی بودند، پشتیبان تشییع جنازههای بیسرپرست، مجریان مراسم سینهزنی در ایام محرم، و تکیهگاه زنان ازکارافتاده و بیپناه. در حقیقت، آنها «دست روحانیت در محله» بودند؛ چشمان و گوشهایی تیزبین که با شناخت رگ و ریشهٔ کسبه و ساکنان، مانع ورود غریبههای شرور میشدند و داد مظلوم را از ظالم میستاندند. «حقگویی» و «طرفدار حق بودن»، خصلت نیکوی این رادمردان بود.
اما این «نمونهٔ خالص»، همیشه تابناک نماند. تاریخ معاصر ایران، صحنهگردانی همین لوطیگران را در نقشی کاملاً وارونه نیز به تماشا نشسته است؛ وقتی که از حماسهسازان محله، به ابزاری در دست قدرتمندان بدل شدند.
عصر لمپنها
گسست از آرمانهای جوانمردی دههٔ پرتلاطم ۱۳۲۰، بستر شکوفاییِ شوم پدیدهای دیگر شد. «لمپنیسم» در روزگاری که قدرت مرکزی ضعیف بود و کشور در آشوب پس از جنگ جهانی دوم و اشغال میسوخت، لمپنها این برادران ناخلف لوطیهای اصیل به بازیگرانی مؤثر در عرصهٔ سیاست تبدیل شدند. احزاب، دربار، متنفذان محلی و حتی روشنفکران، برای حذف رقیب، ترساندن منتقد و به کرسی نشاندن خواستهای خود، از این نیروی خام و خشن بهره میجستند. انتخاباتهای مجلس، به میدان زد و خورد گروههای مسلح لمپنها بدل شد. آنها معرکهگیرانِ صحنههای خونین رقابتهای انتخاباتی بودند؛ ابزاری کارآمد در دست صاحبان قدرت و ثروت.
اوج همآوایی لمپنگرایی و قدرت در کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به نمایش درآمد. وقتی دولت ملی دکتر محمد مصدق، با اشتباهی استراتژیک، خیابانهای تهران را از حامیان خود خالی کرد، میدان برای قهقرایی تاریخی باز شد.
از صبح روز ۲۸ مرداد، گروههایی سازمانیافته از جنوب شهر، با سرکردگی افرادی مانند شعبان جعفری (شعبان بیمخ)، به سوی مرکز شهر و خانۀ نخستوزیر به راه افتادند. اینان، لمپنهایی بودند که پول و وعده، آنها را به میدان کشانده بود. آنها در مسیر، مخالفان را سرکوب کردند، مطبوعات و احزاب طرفدار مصدق را به آتش کشیدند و نهایتاً با یاری نظامیان، خانۀ مصدق را غارت کردند.
در کنار این مردان، گروه دیگری نیز فعال بودند: زنان روسپی محلههایی مانند شهرنو. به سرکردگی زنانی، چون ملکه اعتضادی و پری آژدانقزی، و با پول و تحریک عوامل دربار (مانند برادران رشیدیان)، اینان نیز به خیابانها ریختند تا با شعارهای ساختگی، فضایی از «حمایت عمومی» از شاه و «عشق به سلطنت» را برای دوربینهای خبری بینالمللی بسازند.
آنها با سلاحهای سرد، بیطرفان را مجبور به شعار دادن میکردند. این بود که چهرۀ یک کودتای طراحیشده توسط نهادهای خارجی و داخلی، به «قیام خودجوش مردمی» آراسته شد. پاداش این خدمات، کلان بود. شعبان جعفری، لقب «تاجبخش» گرفت و سالها از امتیازات ویژه دربار برخوردار شد. لمپنیسم، به بخشی از دستگاه قدرت پهلوی دوم بدل گشت. لوطیگران در تقابل دوگانۀ سنت و قدرت، اما در این میان، چهرههایی نیز بودند که در میانهٔ این تقابل میان آرمانهای جوانمردی اصیل و فساد لمپنیسم سرگردان ماندند؛ و در بزنگاه تاریخی دیگر جانب شریعت و مردم را گرفتند.
طیب حاج رضایی، نمونه بارز این رویکرد است. او نیز در کودتای ۲۸ مرداد از حامیان شاه بود و در قبال آن، امتیاز انحصاری میدان ترهبار تهران را گرفت و به «سلطان موز ایران» ملقب شد. اما درآمدهای کلان خود را صرف امور خیریه کرد.
ساخت ۳۰۰ واحد مسکونی برای بیخانمانها، سامان دادن به زنان بیپناه و پیوند زدن آنها با زندگی شرافتمندانه. او به شعائر مذهبی احترام مینهاد و در ماه محرم، پابرهنه پیشاپیش بزرگترین دستۀ سینهزنی تهران حرکت میکرد.
اما همین طینت پاک، مانع از آن شد که کاملاً در خدمت قدرت فاسد درآید. وقتی شاه از او خواست تا در حمله به مدرسۀ فیضیه (در سال ۱۳۴۲) نقش آفرینی کند، طیب سر باز زد.
این نقش به شعبان بیمخ و دارودستۀ او سپرده شد. حتی نصب عکس امام خمینی بر عَلَم دستۀ عزاداریاش در محرم سال ۴۲، خشم شاه و اسدالله علم را برانگیخت و به دستگیری و زندانیش انجامید.
اما در پایان این نوشتار میفهمیم «لوطیگری» در تاریخ معاصر ایران دو سر دارد. سر نیکویش ریشه در سنتهای «عیاری» و «پاتوقداری» دارد؛ حافظ نظم غیررسمی محله، مدافع مظلوم تأمین اجتماعی مردم و سر زشتش محصول «خلأ قدرت» و سوءاستفاده نهادهای سیاسی است؛ لمپنهایی که با خشونت کور، مشروعیت میآفرینند، رقبا را حذف میکنند و کودتاها را پیروز میسازند.
در دهههای ۱۳۲۰ و ۱۳۳۰، این دو سر در هم تنید. قدرت مرکزی ضعیف (پهلوی دوم در سالهای اولیه) و بازی قدرتهای خارجی، نیازمند «سربازان نامرئی» و «ابزارهای غیررسمی» بود. لمپنها و لوطیگرانِ منحط، پاسخ این نیاز بودند. آنها هم در انتخابات تقلب کردند، هم در کودتا شرکت جستند، هم برای دربار شعار ساختند.
تبدیل جوانمردی به نوکری قدرت، و تبدیل «دادخواهی» به «دستآموزی» روایتی است که نشان میدهد چگونه سنتهای اصیل مردمی، در گرداب تحولات سیاسی شتابزده و توطئههای قدرت میتوانند مسخ شده و علیه خود مردم به کار گرفته شوند. گویی سایههای تاریخ، هرگز از پشت سرمان جدا نمیشوند؛ فقط در هر دوره، جامهای نو میپوشند و نقشی تازه میآفرینند.