>
100 رمانی که قبل از مرگ باید خواند

معروف‌ترین دیالوگ داستایفسکی که لرزه براندام انسان می اندازد!

من کدام کارامازوف هستم؟ این رمان، یک «باید خواند» نیست؛ یک «باید زیست» است. کتابی که پیش از مرگ باید آن را تجربه کرد، زیرا پس از خواندن آن، دیگر نمی‌توان به جهان و به خود به چشم سابق نگریست.
کد خبر : ۳۸۷۱۰

به گزارش ایران 24: داستایفسکی در آخرین و عمیق‌ترین رمان خود، «برادران کارامازوف»، نه تنها داستانی جنایی درباره‌ قتل یک پدر خودخواه می‌نویسد، بلکه صحنه‌ای فلسفی می‌آفریند که در آن وجدان بشری در برابر بنیادی‌ترین پرسش‌های وجودی محاکمه می‌شود. این کتاب تنها یک «رمان برتر» در فهرست آثار ضروری نیست؛ بلکه یک زلزله‌ ادبی است که بیش از یک قرن پس از نگارش، هنوز زمین را زیر پای خواننده می‌لرزاند.

 ساختار یک تراژدی کیهانی داستایفسکی با مهارتی پیامبرگونه، چهار پسر فئودور کارامازوف دمیتری، ایوان، آلیوشا و اسمردیاکوف را به چهار کهن‌الگوی وجودی بدل می‌کند: شهوت، عقل، ایمان و نیهلیسم. این چهارگانه، تنها شخصیت‌های یک خانواده‌ روسی قرن نوزدهمی نیستند؛ بلکه چهار امکان متعارض در پاسخ به پرسش «چگونه باید زیست؟» هستند. نبوغ داستایفسکی در اینجاست که هیچ‌یک را کاملاً رد یا تأیید نمی‌کند؛ آن‌ها را در کشمکشی بی‌امان رها می‌سازد، گویی که این نبرد، ذات شرایط انسانی است.

«افسانه‌ مفتش اعظم»: قلب تپنده‌ رمان در مرکز این اثر، ایوان کارامازوف متفکر ملحد داستانی درون داستان می‌سراید که شاید بزرگ‌ترین قطعه‌ منثور فلسفی در ادبیات داستانی باشد. در این افسانه، مسیح به سِویِلِ قرن شانزدهم بازمی‌گردد و توسط مفتش اعظم کلیسا زندانی می‌شود. مفتش به او اعلام می‌کند که انسان‌ها از «آزادی» رنج می‌برند و در عوض، «نان»، «معجزه» و «مرجعیت» می‌خواهند. کلیسا با دروغ‌های راحت این نیاز را برآورده کرده است. این بخش، نه تنها نقدی بر اقتدار مذهبی، بلکه پرسشی هولناک از مدرنیته است: آیا آزادی بیش از حد، برای بشریت قابل تحمل است؟ آیا ما در عصر شبکه‌های اجتماعی و مصرف گرایی آزادی خویش را برای امنیت کاذب و تایید دیگران معامله نکرده‌ایم؟ رنج کودکان: سنگ بنای طغیان اخلاقی ایوان با جمله‌ای آتشین، هسته‌ هر تئودیسه (توجیه شر در برابر خداوند) را متلاشی می‌سازد: «من رنج یک کودک بی‌گناه را نمی‌توانم توجیه کنم… حتی اگر بهشت باشد، بلیطش را پس می‌دهم.» اینجا داستایفسکی مرزی اخلاقی ترسیم می‌کند که فراتر از هر منطق مذهبی یا فلسفی است. این اعتراض، ندایی است برای مسئولیت فردی در جهانی آکنده از بی‌عدالتی. عشق به عنوان عمل رادیکال در مقابل زمین سوخته‌ شک ایوان، استارِتس زوسیما و شاگردش آلیوشا، فلسفه‌ای مبتنی بر «همه‌ ما در برابر همه مسئولیم» عرضه می‌کنند. اما این عشق، احساسی رمانتیک نیست؛ عملی رادیکال و خسته‌کننده است. عشقی که مستلزم «ورود به رنج دیگری» است، حتی وقتی منطق آن را رد می‌کند. بحران ایمان آلیوشا در شب مرگ زوسیما (وقتی به جای معجزه، بوی تعفن به مشام می‌رسد) و عبور او از این وادی، نشان می‌دهد ایمان واقعی برخلاف تصور رایج نه از معجزه، که از «جهشی در تاریکی» و انتخاب عشق علی‌رغم همه‌چیز زاییده می‌شود. وصیت‌نامه‌ ادبی برای قرن بیست و یک در عصری که فردگرایی افراطی و انزوا، بیماری مزمن جامعه‌ مدرن است، ندای زوسیما «دوست بدارید یکدیگر را»—نه شعاری کهنه، که فریادی انقلابی است. «برادران کارامازوف» به ما یادآوری می‌کند که انسان‌بودن یعنی زندگی در تنش دائمی میان آزادی و امنیت، عقل و ایمان، شک و یقین. داستایفسکی پاسخ نهایی نمی‌دهد؛ بلکه شدت پرسش را تا حدی بالا می‌برد که خواننده ناگزیر شود خود را در آینه‌ آن چهار برادر ببیند و بپرسد: من کدام کارامازوف هستم؟ این رمان، یک «باید خواند» نیست؛ یک «باید زیست» است. کتابی که پیش از مرگ باید آن را تجربه کرد، زیرا پس از خواندن آن، دیگر نمی‌توان به جهان و به خود به چشم سابق نگریست.

 

برچسب ها: رمان
| ارسال نظر