از «همینگوی» تا «رابین ویلیامز»؛ ستارگان ادبیات و سینما که دست به خودکشی زدند
به گزارش ایران 24، انگار مرگ پایان کبوتر نیست؛ تنها لحظهای است که پروازش را از چشمان زمینیان پنهان میکند. زندگی، بهویژه برای آنان که در تنشان بذر بیماری لاعلاج کاشته شده، دو چهره دارد: چهرهای که میان ایمان و شکیبایی میدرخشد و چهرهای دیگر که در تاریکخانه بیم و درد میلرزد؛ جایی که آدمی گاه از سرِ خستگی میخواهد زودتر از آنچه تقدیر نوشته، چراغ دنیا را خاموش کند. در جهان هنر، در آن سرزمین شناور میان شهرت و تنهایی، مرگ گاهی چون معشوقی صبور پشت پنجره میایستد تا در لحظهای ناگهانی دست هنرمندی خسته را بگیرد.
سالیانِ سال، فهرست کسانی که به آغوش مرگ پناه بردهاند، همچون طوماری نفرینشده در باد تکان میخورد. «ویرجینیا وولف»، آن بانوی پریشانخاطر ادبیات، روزی در پنجاهونه سالگی جیبهای پالتویش را از سنگ پر کرد تا وزن اندوهش او را به عمق رودخانه ببرد. «سیلویا پلات»، که اشعارش از آتش درونیاش زاده میشد، سرش را در دهان اجاق گاز فرو برد و در سی سالگی با جهان وداع کرد. «جین سیبرگ»، که همیشه چشمانش چیزی را جستوجو میکرد که در زندگی نیافت، در صندلی عقب اتومبیلش با مشت داروها به خواب رفت و نه روز بعد، باد تنها شاهد پیکر بیجانش بود.
«شانتال آکرمن»، آن فیلمساز بلژیکیِ ساکت و ژرف، در شصتوپنج سالگی دروازهای را گشود که دیگران از آن بازنگشتهاند. «گری اسپید»؛ «روبرت انکه»؛ مردانی که در میدانهای فوتبال فریاد تماشاگران را میشنیدند اما درونشان سکوتی چنان سهمگین بود که حتی جهان نمیتوانست آن را بشکند. «همینگوی»، با آن هیبت کهنداستانیاش، روزی که در شصتویک سالگی ماشه را فشرد، انگار فصل تازهای در افسانه خود نوشت؛ فصلی که تنها خودش توانست پایانش را ببیند. «کاپوسین»، آن پری فرانسوی، در شصتودو سالگی از پنجره طبقه هشتم چون پروانهای سقوط کرد که دیگر تاب نور خورشید را ندارد.
«مکس لیندر» با همسر جوانش؛ گیگ یانگ که با معشوقهاش در رقصی خونین به دل تاریکی رفت؛ همهشان همچون ستارگانی بودند که روزی فهمیدند اکنون وقت خاموشی است. تونی اسکات، مردی که از آسمان فیلمهایش آتش و نور میبارید، ظهرِ داغِ نوزدهم آگوست ۲۰۱۲ اتومبیلش را کنار پل نگه داشت، به آب زیر پایش نگاهی انداخت و در لحظهای کوتاه، مانند کسی که از سرنوشت خود آگاه است، به پایین پرید. پزشکان گفته بودند تودههای مغزیاش همچون لشکری از سایهها در حال پیشرویاند. «پدرو آرمنداریز»، آن بازیگر مکزیکیِ چابکچشم، وقتی دانست مرگ درونش ریشه دوانده، اسلحهای پنهانی به بیمارستان برد و در اتاقی سرد، با تکصدای گلولهای که در راهرو پیچید، پرونده زندگیاش را خودش مهر کرد. برایان کیت نیز، سالها پس از آنکه پردههای سینما چهرهاش را بزرگ کرده بودند، در هفتادوپنج سالگی با گلوله به جنگ پایان برد.
«رابین ویلیامز»، دلقک غمگین سینما، که هزاران دل را به خنده آورده بود، در شصتوسه سالگی نتوانست بر فراموشی خزندهای که سایهبهسایهاش میآمد چیره شود و طنابی که بر شاخه تقدیر آویخته بود آخرین نقش او شد. و در پایان، پیرترینشان: ماریو مونیچلی، فیلمسازی که نودوپنج سالگی را چون پیرمردی خیالزده پشت سر گذاشته بود. وقتی در بخش اورولوژی بیمارستان خبر سرطان را شنید، همچون قهرمانان تراژدیهای باستانی، پنجره طبقه پنجم را گشود و خودش را به آغوش هوای آزاد سپرد؛ انگار که میخواست پیش از مرگ، برای لحظهای دوباره طعم پرواز را بچشد.
این داستانها، در جهان بی درد فقط داستان مرگ نیستند؛ حلقههایی از زنجیرهای نامرئیاند که روح انسان را میان امید و یأس، میان روشنایی و تاریکی، میان ماندن و پریدن سرگردان نگه میدارد.