نگاه کاریکاتوری محمدرضا پهلوی به دموکراسی
به گزارش ایران۲۴، در روزگاری که هنوزگردِ «رستاخیز» از آسمان سیاست ایران فرو ننشسته بود، شاه جوانِ دیروز و مقتدرِامروز، با لحنی آمیخته به یقین و تعجب میپرسید آیا واقعاً میشود در کشوری که در حال خودساختن است، در مرحله برخاستن از خاکستر قرون، در کارِ پیریزی بنیانهای نوین، عدهای با حاکمیت به ستیز برخیزند؟ این پرسش نه از سر تردید که از سر اطمینان بود؛ اطمینانی که گمان میکرد تاریخ را درمشت گرفته است. در نگاه او، آنچه «انقلاب سفید» نام گرفت، نه فقط مجموعهای از اصلاحات، که اعلام تولد دوباره ملتی بود که قرنها درحسرت عدالت اجتماعی و توسعه مانده بود.
اصلاحات ارضی، سهیم شدن کارگران در سود کارخانهها، سپاه دانش، حق رأی زنان؛ همه اینها در ذهن شاه همچون حلقههای زنجیری بود که ایران را از گذشته جدا میکرد و به آیندهای درخشان پیوند میزد. او در گفتوگوی معروفش با مجله هندی بیلیتز در خرداد ۱۳۵۰، با همان لحن مطمئن گفت که ناراحتیهای اجتماعی سهم همه جهان است، اما سهم ایران اندک است و آنچه هست، کارِ «خیالپروران بیهدف» است؛ جوانانی که به زعم او نه پایگاهی داشتند و نه برنامهای.
در آن سالها، شاه خود را نخستین مشوق صدای مخالفان معرفی میکرد. میگفت ما به صف مخالف نیازمندیم، ما حتی حزبی برای اقلیت داریم تا صدای اعتراض شنیده شود. اما در همان جمله، بیآنکه بداند، حقیقتی تلخ را آشکار میساخت: «درکشور ما امری برای مخالفت وجود ندارد.» این گزاره، چنان مطلق و قاطع بود که گویی تاریخ را پایانیافته میپنداشت. اگر همه چیز محقق شده، اگر آرزوهای قرنهابرآورده گشته، پس مخالفت با چیست؟ با عدالت؟ با برابری؟ با توسعه؟ اما تاریخ، همانگونه که بارها نشان داده، به این قطعیتها اعتنا ندارد. آنچه در کلام شاه «لاابالیگری» خوانده میشد، در بطن جامعه نشانههایی دیگر داشت. توسعه، اگرچه در شاخصهای اقتصادی رشدی خیرهکننده مینمود، اما در عرصه سیاست و مشارکت، تنگناهایی آفریده بود که صدای نفس کشیدن را هم دشوار میکرد.
در فضای امنیتی آن سالها، کمتر کسی جرئت میکرد مخالفت خود را علنی سازد. سکوت، نشانه رضایت نبود؛ گاه تنها راه بقا بود. شاه شاید واقعاً باور داشت که با آغاز دهه ۱۳۵۰، دیگربهانهای برای مخالفت باقی نمانده است. درآمدهای نفتی سرازیر شده بود، پروژههای صنعتی یکی پس از دیگری افتتاح میشد، شهرها قد میکشیدند و روستاها رنگ مدرسه ودرمانگاه میدیدند. اما توسعه، تنها با بتن و فولاد معنا نمیشود. جامعهای که شالودهاش دگرگون میشود، نیازمند مجرای گفتوگوست؛ مجرایی که اگر بسته شود، فشاردر جایی دیگر خود را نشان میدهد.
در این میان، احزاب رسمی نیز بیش ازآنکه میدان نقد باشند، به میدان تأیید بدل شدند. «حزب مردم» که به عنوان اقلیت معرفی میشد، هرگز فرصت آن نیافت که نقدی جدی بر دولت یا سیاستهای کلان وارد کند. رقابت، اگر از پیش نتیجهاش معلوم باشد، دیگر رقابت نیست؛ نمایش است؛ و نمایش، هرچند مدتی تماشاگران را سرگرم میکند، اما نمیتواند جای حقیقت را بگیرد.
نقطه عطف، یازدهم اسفند ۱۳۵۳ بود؛ روزی که شاه اعلام کرد همه احزاب باید منحل شوند و کشور زیر پرچم یک حزب واحد قرار گیرد: «حزب رستاخیز». در منطق او، این گام برای پیشبرد دموکراسی واقعی و انسجام ملی ضروری مینمود. استدلال ساده بود: وقتی همه در مسیر انقلاب و توسعه همعقیدهاند، چرا تفرقه؟ چرا چندصدایی؟ اماهمین تصمیم، به تعبیر بسیاری، آخرین میخ بر تابوت همان دموکراسی مشروطهخواهانهای بود که شاه مدعی پاسداری از آن بود. سالها بعد، هنگامی که طوفان برخاسته بود و سلطنت ۳۷ ساله به پایان میرسید، شاه اعتراف کرد که تأسیس حزب رستاخیز از اشتباهات بزرگ دوران حکومتش بوده است. اعترافی که بیش از آنکه سیاسی باشد، رنگی از حسرت داشت؛ حسرتِ آنکه شاید اگر مجال بیشتری برای شنیدن صدای دیگران فراهم میشد، سرنوشت به گونهای دیگر رقم میخورد.
پرسش آغازین همچنان در تاریخ معلق است: آیا در کشوری که خود را در حال رستاخیز میبیند، میتوان با حاکمیت به ستیزبرخاست؟ پاسخ تاریخ ایران این بود که بله، میتوان؛ حتی اگر آن ستیز سالها درسکوت و زیر پوست شهر جریان داشته باشد. توسعه، هرچند پرشتاب و همهجانبه، اگر بامشارکت و تحمل همراه نباشد، به مقصدی نمیرسد که در نقشهها ترسیم شده است. شاید بزرگترین درس آن سالها همین باشد: هیچ انقلابی، حتی اگر «سفید» نام گیرد، ازسایه نقد و مخالفت بینیاز نیست.