آخرین بازمانده تجار عصر قاجار که رویایش در غبار رضاخان گم شد
به گزارش ایران۲۴، حاجمحمد بوشهری، ملقب به معینالتجار، در سال ۱۲۳۸ خورشیدی در بوشهر زاده شد، شهری که نفسهایش با بادهای موسمی تجارت و طنین نالههای باربران گره خورده بود. او کودکی بود که طعم تلخ ورشکستگی پدر را چشید؛ حاج محمدرحیم، آن تاجر نامی روزگاری، چنان در گرداب بدهی فرو رفت که ناچار دست پسر را گرفت و رهسپار عراق شد. در نجف، آن نوجوان که روزگاری در حجره پدر نفس میکشید، کفشهای زائران امیرالمومنین را جفت میکرد تا نانی به دست آورد. گویی تقدیر میخواست سختی معیشت را تا عمق جانش بنشاند.
اما او از همانها نبود که بشکند. محمد جوان به بوشهر بازگشت و در تجارتخانه ملکالتجار مشغول کار شد. چندی نگذشت که سرمایهای اندک فراهم آورد و راهی بغداد شد. در آن دیار، حجرهای گشود و چنان با هوشمندی و پشتکار کار کرد که نامش بر سر زبانها افتاد. خبر مرگ شوهرعمهاش، آن هم بیفرزند، سرنوشت را برایش رقم زد. عمه اش، ملکی جان، دارایی خود را به او بخشید و او پس از مصالحه با سایر وارثان، مبلغ هنگفت چهارصد هزار روپیه به چنگ آورد. دیگر آن پسر کفشدوز نبود.
با این پول، راهی سفر حج شد و سپس پای به اروپا گذاشت تا رموز تجارت فرنگیان را از نزدیک بیاموزد. وقتی به بوشهر برگشت، تحولی در کارش پدید آمد. او تنها یک تاجر نبود؛ مردی بود که به قول فریدون آدمیت، در زمره نمایندگان ترقیخواه و رادیکال مجلس اول شورای ملی جای گرفت. با این همه، شالودههای این عمارت بلند بر زمینی سست بنا شده بود. ایران عصر قاجار؛ کشوری با اقتصادی بیمار، چنگانداخته بر شیوههای کهن، با کشاورزی سنتی، صنایع دستی رو به زوال و تجارتی که بیش از آن که ملی باشد، در چنبره منافع بیگانگان اسیر بود.
شریک ناخوانده بیگانگان در جنوب
معینالتجار در چنین روزگاری میخواست امپراتوری خود را بنا کند. او به خوبی دریافته بود که در این بازار آشفته، باید با قدرتمندان ساخت. از این رو، با پشتکاری وصفناپذیر و با اتکا به هوش اقتصادی سرشارش، امتیازات بزرگی از دربار قاجار گرفت. نخستین و مهمترینشان، امتیاز «کمپانی ناصری» بود؛ گوی سبقت را از انگلیسیهایی ربود که سالها در پی انحصار کشتیرانی در کارون بودند. ناصرالدینشاه، با زیرکی تمام، این امتیاز را پنهانی به او واگذار کرد تا حق تجارت در آن حوالی از آن ایرانیان باشد. اما این امتیاز، شمشیری بود دو لبه. معینالتجار متعهد شد برای رونق تجارت، اسکله، کاروانسرا، مغازه و حتی خط آهنی با تراموای اسبی در کنار کارون بسازد تا کالاها را از بندر ناصری به شوشتر برساند.
این آغاز راهی بود که او را به شریک ناخوانده قدرتهای خارجی بدل کرد. برای پیشبرد اهداف کمپانی ناصری، ناگزیر شد با شرکت لینچ انگلیس همکاری کند. بعدها نیز برای صدور و فروش کُک، اکسید سنگ و خاک سرخ جزیره هرمز، با کمپانیهای متعدد خارجی دست به مشارکت زد. خاک سرخی که امتیاز فروشش را بارها از مظفرالدینشاه تجدید کرد، آنچنان برای انگلیسیها مهم بود که دولت لندن، تهران را تهدید به بازپسگیری جزیره هرمز کرد. گویی معینالتجار، در این بازی بزرگ، مهرهای بود که هر چقدر هم قدرتمند، باز هم ناچار از تبعیت از قواعد بازیای بود که بیگانگان طراحی کرده بودند.
از تیولداری تا ناامنی مزمن
اما مشکل معینالتجار تنها رقبای خارجی نبودند. در جنوب، امنیت، کالایی نایاب بود. طوایف بویراحمدی و ممسنی و خوانین محلی، هر لحظه میتوانستند کاروان تجاری او را غارت کنند. او که تجارت بدون امنیت را ممکن نمیدید، به راهی دیگر رفت. زمینداری. با نفوذ در دربار و صرف هزینههای کلان، تیول شهر ممسنی را از دولت خریداری کرد و قدرت مطلقه در آن منطقه را به دست آورد. این گونه شد که معینالتجار، تاجر بوشهری، به یکی از ملاکان بزرگ جنوب ایران تبدیل شد و املاکی پهناور در خوزستان، محمره، اهواز، میناب و ممسنی گرد آورد.
اما این سیاست نیز بیهزینه نبود. او که حالا دیگر حاکم بلامنازع مناطقی شده بود، ناگزیر با سران طوایف محلی درگیر شد. دامنه این درگیریها گاه به جنگهای خونین میانجامید، مانند نبردی که پسرش امیر همایون علیه امامقلی خان رستم، رهبر بویراحمدیها، ترتیب داد. این بار سنگین قدرتطلبی و امنیتطلبی بر دوش مردم عادی و عشایر فرود میآمد. گویی اقتصاد ایران در آن روزگار، چرخهای بسته و معیوب بود. ناامنی، تجار را به زمینداری و ستم بر رعیت میکشاند، و این ستم، خود بر آتش ناامنی میافزود.
رویای صنعت در کام بحران
با این همه، معینالتجار در دل این آشفتگیها، رویای صنعتی کردن ایران را در سر میپروراند. درست در زمانی که جنگ جهانی اول اقتصاد ایران را به ورطه سقوط کشانده بود و قحطیهای بزرگ یک چهارم جمعیت کشور را از بین میبرد، او به سرمایهگذاری در صنعت ملی اندیشید. در اقدامی جسورانه، کارخانه ابریشمکشی امینالضرب را که با ۳۰۰ هزار تومان ساخته شده بود، به قیمت ۹۰ هزار تومان خریداری کرد. شاید میخواست ثابت کند که سرمایه ایرانی نیز میتواند چرخ صنعت را بگرداند. اما افسوس که این تلاش نیز به دلیل نابسامانیهای بینالمللی و داخلی، ناکام ماند. تجهیزات برق کارخانه از کار افتاد و او ناگزیر از ادامه این راه بازماند.
در مجلس اول شورای ملی، وقتی پای وام دو کرور از روس و انگلیس در میان بود، معینالتجار با قاطعیت در برابر آن ایستاد و خود از پیشنهاددهندگان اصلی تأسیس بانک ملی ایران شد. او و امینالضرب، سرمایهای کلان جمعآوری کردند، اما آن طرح نیز به سرانجام نرسید. گویی هر بار که میخواست گامی به سوی استقلال اقتصادی بردارد، پای سنگی از زمین یا آجری از آسمان فرو میافتاد و راه را میبست. روزگار، مجال نمیداد تا او از تجارت به صنعت وارد شود.
غروب یک تاجر در سایه رضاخان
معینالتجار، تاجر محافظهکاری که در نهضت مشروطه با مشروطهخواهان همراه شد، اما هرگز به افراطیون نپیوست، روزگار پر فراز و نشیبی را پشت سر گذاشت. از بستنشینی در حمایت از مشروطه تا مخالفت با قرارداد ۱۹۱۹ و تبعید هشتماهه به کاشان، از اختفای صد روزه از کابینه سیاه سیدضیاء تا حمایت از انتقال قدرت از قاجار به پهلوی. این بار، او در رضا خان، مردی را میدید که با مشت آهنین، امنیتی را برقرار میکند که تجار قرنها در آرزویش بودند. اما افسوس که این امنیت، بهایی گزاف داشت.
رضاشاه که به هیچ قدرت موازی رضایت نمیداد، به تدریج امتیازات معینالتجار را لغو کرد. شرکت طبری را که برای تأمین چوب راهآهن ساخته بود، از دست داد. غضب شاه، سایه سنگینی بر سالهای پایانی عمرش انداخت. او که سالها با اتکا به نفوذ و ثروتش در دربارها میگشت، در اوایل دهه ۱۳۱۰ به کنج عزلت رانده شد و در سال ۱۳۱۲ در تهران چشم از جهان فروبست.
مرگ معینالتجار، پایان یک عصر بود. عصری که در آن، تاجری بزرگ میتوانست با تکیه بر هوش و درایت خود، در میان آشفتگیهای سیاسی و اقتصادی، امپراتوریای عظیم بنا کند. اما همان عصر، مجال نمیداد که آن امپراتوری به صنعتی پایدار و ملی بدل شود. شاید بشود گفت که معمای زندگی معینالتجار بوشهری، معمای خود ایران در آن روزگار بود. تلاش برای رسیدن به استقلال و ترقی در جهانی که زیر چکمه قدرتهای بزرگ له میشد.