>

کتابی که رهبر انقلاب ستایش کردند!

کتابی که رهبر انقلاب ستایش کردند!
رهبر انقلاب بر نویسنده کتاب «همسفر آتش و برف» درود فرستادند که توانسته زندگی شهید سعید قهاری سعید و همسرش را با خلاقیت و نوآوری به تصویر بکشد.
کد خبر : ۴۰۱۹۲

به گزارش ایران24، امروز دوشنبه چهارم اسفند مصادف است با سالروز شهادت سعید قهاری‌سعید؛ فرمانده‌ای که رهبر انقلاب بر او و همسر صبور و شجاعش درود فرستاد. شهید سعید قهاری‌سعید در پنجم فروردین ۱۳۳۱ در روستای چنار علیا از توابع اسدآباد (استان همدان) متولد شد. پس از تحصیلات ابتدایی در روستا، خانواده‌اش به همدان مهاجرت کرد تا او تحصیلات متوسطه را ادامه دهد و به‌طور همرمان با تحصیل، به فراگیری علوم قرآنی پرداخت. در دهه ۱۳۵۰ در مبارزات علیه رژیم پهلوی شرکت داشت و پس از پیروزی انقلاب، در سال ۱۳۵۸ به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست و در سازمان‌دهی بسیج استان همدان نقش داشت. در همان سال، به منطقه پاوه اعزام شد تا در نبرد با حزب کومله و دموکرات شرکت کند و همراه با شهید مصطفی چمران در آزادسازی پاوه حضور داشت.

او پست‌های متعددی در سپاه داشت: فرمانده بسیج همدان، جانشین فرمانده سپاه همدان، فرمانده سپاه نهاوند، سپاه در مناطق کردستان و دیگر مواضع عملیاتی. پس از جنگ تحمیلی ایران و عراق نیز مسئولیت‌هایی مانند فرماندهی تیپ ۱۸ الغدیر و لشکر ۳ «حمزه سیدالشهدا» را برعهده گرفت و در دوره‌ای رئیس ستاد قرارگاه حمزه بود و در نهایت در چنین روزی در سال ۱۳۸۵ در ارتفاعات «جهنم‌دره» حوالی شهر خوی به شهادت رسید.

کتاب «همسفر آتش و برف» که در ۳۵۲ صفحه، توسط انتشارات روایت فتح منتشر شده، رمانی مستند به روایت همسر شهید سعید قهاری و به قلم فرهاد خضری است که نه‌تنها زندگی یک فرمانده سپاه را به تصویر می‌کشد، بلکه عشق، استقامت و معنویت را در پسِ مبارزه و شهادت تداعی می‌کند.

حضرت آیت‌الله خامنه ای فروردین ۱۴۰۳ در تقریظی بر این کتاب نوشتند: این، کارِ نو و مبتکرانه‌ئی در نگارش زندگی شهید و همسر شهید است؛ جذاب و اثرگذار .. در ترکیب زیبا و شیرینِ آن یقیناً ذهن و زبان شیرین راوی مؤثر بوده، ولی بی‌شک هنر نویسنده و خلاقیت و نوآوری او نیز نقش مهمّی داشته است. سلام خدا بر شهید قهاری و همسر صبور و دانا و شجاع او، و درود بر نویسنده‌ خوش ذوق و هنرمند کتاب.
کتابی که رهبر انقلاب ستایش کردند!

این کتاب تلفیقی از مستندنگاری و روایت عاشقانه است که زندگی یکی از شهیدان دفاع از خاک ایران را از نگاه نزدیک‌ترین همراهش، یعنی همسرش، فرحناز رسولی بازگو می‌کند. این کتاب به مخاطب امکان می‌دهد تا فراتر از میدان‌های جنگ، ابعاد انسانی، خانوادگی و معنوی شهید سعید قهاری‌سعید را بشناسد، جنبه‌هایی که در بسیاری از روایت‌های رسمی کمتر دیده شده‌اند.

این اثر، بیش از ۲۵ سال زندگی مشترک فرحناز و سعید را پوشش می‌دهد؛ روزهایی پر از سختی و غربت، مأموریت‌های نظامی، جدایی‌های طولانی و در عین حال عشق، ایمان و امید. نویسنده با استفاده از گفت‌وگوها، اسناد و یادداشت‌های همسر شهید، تجربه جنگ، فرماندهی و زندگی خانوادگی را با زبانی ادبی به متن آورده است. به مناسبت سالروز شهادت این فرمانده سرافراز بخش هایی از کتاب را مرور می‌کنیم:

 

فرمانده لباس‌سبزها

از کجا می‌دانستم که می‌روم بیمارستان و سعید را برای اولین بار آنجا می‌بینم؟ بچه‌های انجمن اسلامی جمع شدند و تصمیم گرفتند همه‌مان با هم برویم تا هم عیادت کنیم، هم اگر لازم شد خون بدهیم. همان جا بود که اسم سعید را شنیدم. می‌گفتند «فرمانده سپاه سنقره.» می‌گفتند «شهید شده.» بعد که رفتیم داخل بیمارستان، شنیدیم «شهید که نه، مجروح شده. حالش هم خیلی بده».

این لباس‌سبزها توی کوچه ما خیلی رفت و آمد داشتند. من دلم به این لباس و به این رنگ خیلی گرم بود اما تا آن روز حتی یک بار هم فرمانده لباس‌سبزها را ندیده بودم. چون لازم نبود ببینم. سرتان را درد نیاورم. همه مان شال و کلاه کردیم، راه افتادیم رفتیم بیمارستان امام خمینی سنقر. آن سال‌ها توی ما دخترها رسم بود هرجا که می‌خواهیم برویم، با پوتین برویم، یک جور پوتین پلاستیکی که مد بود و ما را با آنها می‌شناختند. توی بیمارستان فقط ما نبودیم. خیلی‌ها بودند. آمده بودند به فرمانده سپاه خون بدهند که می‌گفتند تُرک همدان است و از وقتی آمده سنقر، امان این گروهک‌ها را بریده و همه‌شان به خونش تشنه‌اند.

پیش خودم فکر می‌کردم چنین کسی باید خیلی قد بلند و خیلی چهار شانه باشد و خیلی ابهت داشته باشد که توانسته فرمانده بشود. فکر می‌کردم چنین کسی هیچ وقت به کسی اجازه نمی‌دهد غافلگیرش کند و با تیر بزندش. فکر می‌کردم اگر هم تیر و ترکش بخورد، هیچ وقت به کسی اجازه نمی‌دهد ناله‌اش را بشنود یا داد و هوارش را ببیند یا هذیان‌های عصبی‌اش را ببیند و بشنود. همیشه فکر می‌کردم اینجور آدم‌ها بلدند از پس همه چی بر بیایند ولی پایم را که گذاشتم توی اتاقش مثل برق گرفته‌ها خشکم زد. آنی را که می‌گفتند فرمانده سپاه سنقر است، یک جوان لاغرک بود، با سر و صورت خاک‌آلود و لباس‌های جر و واجر خونین که از درد زیاد فریاد می‌زد و ناله می‌کرد و هیچکس زورش نمی‌رسید آرامَش کند (۳۲ و ۳۳)

 

خواستگاری بی‌شیله بی‌پیله!

آن موقع‌ها زیاد رسم نبود داماد دسته‌گل بیاورد. یعنی بین پاسدارها زیاد رسم نبود. راستش رویشان نمی‌شد. به خاطر آن همه شهیدی که داده بودیم رویشان نمی‌شد. سعید هم همین‌طور بود. تازه مادرش هم پنج شش ماهی می‌شد که به رحمت خدا رفته بود و گمانم سیاهش هنوز تنش بود. آقا پا شد با یک جفت کفش کتانی دست دوم آمد و یک شلوار زانوزده و یک پیراهن خیلی ساده و معمولی. انگشتر عقیقش را هم یادم هست و ریش سیاه بلندش را.

از چشم من این‌ها ایراد نبودند. کاگه رفت پیشوازش و بعد از چاق‌سلامتی و تعارف‌های همیشگی گفت «اونی که باید دلش یه دله بشه من نیستم. هر حرفی هست بی شیله پیله همین جا باید گفته بشه. سنگ‌هاتون رو با هم وا بکَنید و یادتون باشه زندگی شوخی‌بردار نیست. فقط خودتون رو نبینین.» ما را سپرد به خاله پیرم، تاج‌دولت خانم و خودش رفت. اگر بگویی این مرد سرش را بلند کرد، نکرد. حجب و حیای عجیبی داشت. البته من هم کم از او نبودم. آن‌قدر سرم پایین بود که با همان دو سه نگاه گذری، خیال برم داشت که چشم‌هایش انحراف دارد و دلم هُری ریخت پایین.

آوردن چای و میوه و این چیزها با فرحنوش بود. من مثل خانم‌ها نشسته بودم ببینم داماد چه می‌گوید. الان درست یادم نیست سعید از کجا شروع کرد. فقط یادم هست که داشت از نظامی بودنش می‌گفت و از این که «معلوم نیست بتونم یه جا بند شم. ممکنه از سنقر برم هر جایی که صلاح بدونن. ممکنه یه روز توی خط باشم یه روز پشت خط، یه روز اونور مرز. ممکنه اصلاً چند ماه خونه نباشم. حقوقم هم که قربونش برم اونقدری نیست که کور بگه شفا. از دار دنیا فقط یه فرش دارم و یه تلویزیون کوچولوی سیاه و سفید. (۳۸ و ۳۹)

 

خواستگاری چریکی!

برای خرید عروسی وقت نداشتیم. برای حنابندان و جهازبران و این‌جور مراسم‌ها وقت نداشتیم. برای استراحت و ماه عسل و مسافرت هم وقت نداشتیم. داماد دم به ثانیه می‌گفت «بچه‌های سپاه چشمشون به منه که کِی برمی‌گردم. اگه فقط به فکر خودم باشم، اگه دیر کنم، ممکنه بعدش خیلی پشیمون شم. شما که نمی‌خواین توی این پشیمونی شریک من باشین؟»
کتابی که رهبر انقلاب ستایش کردند!

گفتم «من فقط اومدم شریک شادی و غمتون باشم.» خواستگاری‌مان چریکی بود. عقد و عروسیمان چریکی بود. ماه عسل‌مان هم چریکی از آب درآمد. گفت «این شب‌ها دل‌تون می‌خواد کجا باشین؟» گفتم «یه عروس دلش خیلی جاها پر می‌کشه ولی آخه باید به فکر دل داماد هم باشه که انگار خیلی‌ها بیشتر از من چشم انتظارشن؟» گفت «اون چشم‌ها می‌تونن چند روز منتظر بمونن. یعنی خودشون بهِم اجازه‌اش رو دادن. اگه با یه زبون می‌گم وقتم کمه، با یه زبون دیگه می‌گم عروسم امشب هرجا بخواد می‌برمش.» گفتم «هرجا؟» گفت «هرجا... که البته زیاد هم دور نباشه.» گفتم «اگه بگم قم خیلی دوره؟» گفت «جایی که دل هر دومون براش پر می‌کشه. نه، زیاد دور نیست. می‌برمت. (۴۷ و ۴۸)

 

جانبازهای گمنام

من خودم را از همان روز عقدکنان برای خیلی چیزها آماده کرده بودم. پیه خیلی سختی‌های بیشتر از این را به تنم مالیده بودم ولی آدم هم بودم. کم می‌آوردم. نمی‌توانستم به سعید غرولند نکنم و نگویم «قول رو فقط من بهت دادم سعید آقا، نه این طفل معصوم که عین برگ گل می‌مونه.» گفت «قول تو قول اون هم هست خانوم خودم. اگه تو دندون سر جیگر بذاری، اون هم باید از تو یاد بگیره.» گفتم «باز می‌خوای هندونه بذاری زیر بغلم؟» گفت «برای تو؟ جرات می‌کنم؟ تو خودت تنهایی همین جا، وسط معرکه این همه مصیبتی که سرت ریخته یه پا فرمانده لشکری».

دلم را با این حرف‌ها خوش می‌کرد یا با «کار تو و اجر تو کم از جنگیدن من و امثال من نداره. خودت رو اینقدر دست کم نگیر.» یا با «گِل من و تو از یه جنس فرح، که به غصه خوردنش نمی‌ارزه. ما یا باید خون دل بخوریم یا باید خون بدیم. راه دیگه‌ای نداریم.» همین حرف‌ها را می‌زد که این روزها جرات کرده‌ام بگویم «ما زن‌های شهدا جانبازهای گمنام این جنگ هستیم.» اما راست و حسینی‌اش گمنامی و جانبازی کسانی مثل سعید خیلی بیشتر از من و امثال من است. او در هر حال و هوایی بود، خسته یا عصبی یا زخمی یا مهربان، همیشه جنگجو بود. گاهی با دشمن می‌جنگید، گاهی با خودش، گاهی با من. جنگیدنش با من یک لطف و صفای دیگری داشت. (۸۹ و ۹۰)

 

ستاره سهیل!

یک بار از دستش در رفت و صبح جمعه آمد خانه تا مثلاً صبحانه را پیش ما باشد. گفتم «به‌به! چشم ما روشن .امروز دیگه برای خودمون کلی آقا داریم.» خندید و گفت «شرمنده می‌فرمایین. آقایی از خودتونه.» گفتم «نه جدی می‌گم. ستاره سهیل هم این‌قدر زود به زود آفتابی نمی‌شه که شما شدین.» گفت «بنده‌نوازی می‌کنین یا دارین تیکه می‌ندازین خیس عرق شم؟»

گفتم «خودت رو لوس نکن. پاشو برو از نونوایی سپاه چهار تا نون تازه بردار بیار که خیلی هوس داغش رو کرده‌م.» گفت «فقط همین؟ تا چشم به‌هم‌بزنی برگشتم.» چشمم به در سفید شد و برنگشت. رفتم زنگ زدم به دفترش. کسی که گوشی را برداشت، گفت «رفته خط.» گفتم «مطمئنین؟» گفت «بله حاج خانوم. خودم دیدم.» گوشی را گذاشتم. گفتم «به من نیومده امروز نون داغ بخورم.» نیامد که نیامد. رفتم باز زنگ زدم و باز همان حرف‌ها را شنیدم. تلویزیون که مارش حمله زد، شستم خبردار شد که رفته عملیات و... به خودم دلداری دادم که «عملیات که تموم شه، زود برمی‌گرده. آره برمی‌گرده» ولی به همین نام و نشان برای یک نان تازه آوردن رفت و دو ماه بعد برگشت. فکر کنم عملیات والفجر بود؛ همانی که صدام به خاطرش آمد حلبچه خودش را بمباران شیمیایی کرد. (صفحه ۹۷)

 

خانه‌به‌دوش

خرداد ۱۳۶۷ بعد از پذیرش قطعنامه، سعید را از تهران خواستند تا برود یک سال یک دوره فشرده دافوس ببیند و برگردد. گفتم «من هم می‌آم.» گفت «به رفتن و خونه‌کرایه کردن و آوارگی‌هاش نمی‌ارزه.» گفتم «من بدون تو پاوه بمون نیستم.» گفت «پس وسایلت را جمع کن با بچه‌ها برو همدان.» سپاه همدان بیرون شهر با پول خودمان یک خانه دو طبقه برایمان ساخته بود که طبقه پایینش خاک و خولی بود و هنوز خیلی کار داشت.

گفتم «باز هم برم خونه‌به‌دوشی؟» گفت «هر ۳۵ روز یه بار می‌آم مرخصی می‌بینم‌تون.» اثاثیه را با برادرش محمد و شوهر خواهرش بار کردیم توی یک وانت آوردیم همدان. چیدیم تو طبقه‌ای که آماده‌تر بود. دور تا دور خانه‌مان بیابان بود. هنوز خانه چندانی ساخته نشده بود و هنوز آنجا مثل الان داخل شهر حساب نمی‌شد. مثل همیشه سرم را گرم کردم به بچه و خانه‌داری.
کتابی که رهبر انقلاب ستایش کردند!

تنها دلخوشی‌ام شنیدن اخبار رادیو بود. چون نه تلفن داشتیم که بخواهم دم به دقیقه به این و آن و به سعید زنگ بزنم، نه ماشین داشتیم، نه من بلد بودم ماشین برانم که بخواهم بروم سر به فامیل‌هایی بزنم که دست بر قضا این بار توی شهر، بیخ گوش خودمان بودند. رادیو را برای خبرهای جنگی‌اش گوش می‌کردم. فکر کنم توی یکی از روزهای مرداد بود که موج‌های رادیو ریخت به هم و مردی با صدای بم و با یک لحن شاد و حماسی حرف از ارتش آزادی‌بخش ایران زد و عملیات فروغ جاویدان. می‌گفت الان رسیده‌اند به قصر شیرین، فلان ساعت می‌رسند به اسلام‌آباد، بهمان ساعت به کرمانشاه، از آنجا هم به همدان و مقصد نهایی‌شان فتح تهران است. تا چند ساعت توی حول و ولای شنیدن این خبر بودم و همه‌اش چشمم به در بود.(۱۱۳ و ۱۱۴)

 

قول زنانه!

صدام حسین باز کردهای عراقی را آواره ایران کرده و این بار سعید با یک خواهش آمده ببیندت. می‌گوید «اگر بهت بگم بیا لب مرز، بیا این زن‌های آواره رو بازرسی بدنی کن، از دستم دلخور می‌شی؟» اینجا مریوان است، ۱۴ فروردین سال ۱۳۷۰، چند روزی بعد از به دنیا آمدن فاطمه و عید دیدنی‌های آشنایان و تنهایی دوباره تو. سعید فرمانده سپاه است و مسئول خط مرزی مریوان.

می‌گویی «دلِت می‌آد این بچه شیرخوره رو ول کنم، پاشم بیام اونجا؟» می‌گوید «من به فاطمه نگفتم بیاد. به تو گفتم بیا. اگه تو دلت به اومدن رضا بده، خودت هم بلدی یه فکری برای فاطمه بکنی.» شادی و هراس به دلت چنگ می‌زند و نمی‌دانی چه بگویی. این اولین بار است که سعید از تو خواسته با او به ماموریت جنگی بروی. اولین بار است که همراه سعید از خانه و بچه‌ها و حریم این شهر دور می‌شوی. اولین بار است که پا به پای سعید، جایی می‌روی که با او بودنش تمام سختی‌ها و تلخی‌ها را برای تو شیرین خواهد کرد.

می‌گویی «گیرم که بچه‌ها رو گذاشتم پیش همسایه. آخه من بلد نیستم باید چی‌کار کنم.» می‌گوید «بلدی نمی‌خواد که. خودم یادت می‌دم.» می‌گویی «نه... نه... منظورم این نیست که بلد نیستم. منظورم اینه که مطمئنی اونجا برای زنی با حال و روز من امنه؟» می‌گوید «مطمئن نیستم ولی مرد که هستم. بهت قول مردونه می‌دم نذارم هیچ خطری اونجا تهدیدت کنه.»

دردت فقط این چیزها نیست. می‌گویی «پیش خودت نمی‌گی شاید اونجا کم بیارم؟ شاید گریه‌م بگیره؟ شاید حرف نامربوط بزنم؟ شاید یه چیزی از یه کسی ببینم نتونم مثل تو طاقت بیارم، بزنم همه کاسه کوزه‌ها رو سر تو یا هر کس دیگه‌ای بشکنم؟» می‌گوید «تو دل بده و بیا. همه این‌هایی رو که گفتی گردن من.» می‌گویی «راستش رو بگو سعید! یعنی الان توی تموم این مریوان یه زن پیدا نمی‌شه که پاشه بیاد اونجا بهتون کمک کنه.» می‌گوید «بودنش که هست. منتها من وقتش رو ندارم پی یه مطمئنش بگردم. بعد هم این که اگه تو بیای، دل بعضی‌ها قرص م‌یشه پا می‌شن با جون و دل میان.» نفس راحت را با لبخند می‌کشی و قرص و محکم می‌گویی «پس میام. بهت قول زنونه می‌دم و میام». (۱۵۱ و ۱۵۲)

 

یک زخم کوچولو!

سعید پنج بار مجروح می‌شود و تو دو بار اول را همسرش نیستی. بار اول توی دهگلان و قروه، در درگیری با حزب دموکرات تیر می‌خورد به دست راستش و یکی از انگشت‌هایش کج می‌ماند. بار دوم سال ۱۳۶۲ توی یکی از روستاهای سنقر تیر می‌خورد به ران پای راستش و تو او را در بیمارستان سنقر می‌بینی. بار سوم سال ۱۳۶۵ توی شلمچه عملیات کربلای پنج ترکش می‌خورد به کمرش و تو او را در جوانرود می‌بینی که یکی از دست‌هایش توی آستین بلوزش نیست و لبخند هم می‌زند.

می‌گویی «پس این دستت رو کجا جا گذاشتی؟» چند بار از این شوخی‌ها کرده و این بار تویی که شیرین می‌شوی. می‌گوید «جا نذاشته‌ام. وبال گردنمه.» می‌گویی «رنگ و روت هم وبال گردنته که اینقدر زردچوبه پاشیدی روش؟» می‌گوید «مهمون دارم. یه ترکش کوچولو توی کمرم. از بس غُر به جونم می‌زنه، یه‌کم اعصابم ریخته به هم. رنگ صورتم جابه‌جا شده.»
کتابی که رهبر انقلاب ستایش کردند!

می‌گوید «چیزی نیست. تو نمی‌خواد رنگ و روت رو بپّرونی.» اما رد درد را توی صورتش می‌بینی و حتی می‌بینی خودش به بهداری سپاه زنگ می‌زند و جای پانسمان خون‌آلودش را خودش نشان‌شان می‌دهد. به تو فقط لبخند می‌زند تا هول برت ندارد و این حفره عمیق خون‌آلود را چیزی جز یک زخم کوچک ندانی و تو... اصلاً... نمی‌توانی. می‌گویی «تو به این می‌گی زخم کوچولو؟ اگه کوچولوئه، چرا نتونستن درش بیارن.» می‌گوید «کوچولو هست اما خطرناک نیست. اگه بدونی توی بدن بچه‌ها چقدر از این ترکش‌ها هست که درش نیاوردند، دیگه اینقدر بهونه نمی‌گیری که این یه دونه خیلی زیاده.»

بار چهارم سال ۱۳۶۶ توی حلبچه عراق شیمیایی می‌شود اما اثرش روزهای آخر خودش را نشان می‌دهد. بار پنجم سال ۱۳۷۷ توی اشنویه تیر دو زمانه می‌خورد به ران پای راستش؛ همان جایی که قبل‌ترها خورده بود. حتی تو را از شدت درد و عفونت به جا نمی‌آورد و فقط فریاد می‌زند. (۱۶۹ و ۱۷۰)

 

مثل پروانه

بعد از دو ماه با سلام و صلوات برش داشتمش آوردمش خانه. یک تخت برایش زدم و یک ماه مثل پروانه دورش گشتم و نگذاشتم آب توی دلش تکان بخورد. تر و خشکش می‌کردم. غذای مقوی برایش بار می‌گذاشتم. داروهایش را سرِ وقت می‌آوردم. پاهایش را نرمش می‌دادم. مهمان‌های طاق و جفتش را پذیرایی می‌کردم. تلفن‌هایش را بی‌جواب نمی‌گذاشتم. کاغذهای اداری‌اش را می‌گذاشتم جلویش تا بخواند و امضاشان کند.

از آن طرف هم باید به فاطمه بغلی و هدای دبستانی می‌رسیدم که ناز و اطوارها و توقع‌های هر کدامشان احتیاج به یک فرحناز دست‌به‌سینه ۲۴ ساعته داشت و من فقط یک فرحناز عادی بیشتر نبودم. اما همین فرحنازی که همه جای این خانه بود و نمی‌گذاشت هیچ کاری روی زمین بماند، آخر شب‌ها خسته نبود. یعنی بود. نمی‌شود گفت نبود اما این خستگی‌ها و حتی بیشتر از آن را هم حاضر بود به جان بخرد تا سعید باز هم کنارش باشد، سیب پوست کندنش را تماشا کند، قاچ‌هایش را یکی یکی از دستش بگیرد و... جلوی بچه‌ها هیچ حرفی بهش نزند و... فقط او را مهمان یک لبخند بکند؛ لبخندی که فقط و فقط و فقط مال خودش است و فقط و فقط و فقط اوست که قدرش را می‌داند.

من قدر آن لبخندها را خیلی می‌دانم. چون برای اولین بار بود که توی تمام این خانه‌به‌دوشی‌ها داشتم اینطور از نزدیک معنی سایه‌ بالای سر را می‌فهمیدم. به خودم می‌گفتم «همین سعید رو با همین پای درب و داغونش حاضر نیستم با تموم دنیا و خوشی‌هایش عوض کنم». (۱۸۱ و ۱۸۲)

کتابی که رهبر انقلاب ستایش کردند!

حرف آخر

آمدند درِ تابوت را کشیدند پایین، کفن را تا سینه‌اش زدند کنار، صورت آرام و ماهش را نشانم دادند تا جگرم کباب شود و فقط بتوانم توی دلم باهاش حرف بزنم. گفتم «این بود رسم رفاقت، بی‌معرفت که من را تنها بذاری و بِری؟ مگه همیشه نمی‌گفتی هرجا می‌خوای بری، دوست داری کنارت باشم؟ مگه نمی‌گفتی آرامشت رو با من دوست داری؟ مگه نمی‌گفتی غصه خوردن هم کنار من قشنگه؟ مگه نمی‌گفتی زخم‌هات رو با لبخندها و شب بیداری‌های من فراموش می‌کردی؟ مگه نمی‌گفتی هر جای این جنگ که بودی صورت من و بچه‌ها جلوی نظرت بوده؟ به همین سادگی هممون رو ول کردی رفتی؟ فکر من رو نکردی؟ نگفتی با این دل پاره‌پاره باید از این به بعد چی‌کار کنم؟ نگفتی این بچه‌ها بدون تو چطور باید بزرگ بشن؟ اومدم همین‌ها رو بهت بگم. بگم فکر نکن اینجا خوابیدی میذارم از دستم بری. بگم من از این حرف‌ها سرم نمی‌شه. اگه نمی‌خوای الان کولی‌بازی در بیارم، باید بهم قول بدی تنهام نمی‌ذاری. من ازت قول می‌خوام. من ازت همراهی می‌خوام. من ازت سایه بالاسر می‌خوام. از اون سایه‌ها که هیچ‌کس به خودش جرات نده فکر کنه ما تنهاییم. بلدی، با معرفت مردونگی به خرج بدی، باز هم سایه سرم باشی؟ (صفحه۳۲۸)
منبع:ایرنا

| ارسال نظر