>

ضعف درونی و دخالت‌های خارجی: درام دیکتاتوری در ایران

ضعف درونی و دخالت‌های خارجی: درام دیکتاتوری در ایران
کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ نه تنها یک جابه‌جایی نظامی، بلکه نقطه اوج تعامل ویرانگر دو نیروی موازی بود: فروپاشی درونی جامعه‌ای خسته از هرج‌ومرج قاجاری، و محاسبات سرد ژئوپلیتیک بریتانیا. این کشور، در خلأ قدرت پس از جنگ جهانی اول، به دنبال «دیکتاتوری مصلح» می‌گشت تا منافع نفتی و راه هندوستانش را بیمه کند.
کد خبر : ۴۰۲۹۳

به گزارش ایران۲۴، در جهانی که پس از سالِ ۱۹۱۸ در حالِ بازتعریفِ مرز‌ها و قدرت‌ها بود، ایران به مثابه‌ی صحنه‌ای کلاسیک از «بازیِ بزرگ» ظاهر شد. از یک‌سو جامعه‌ای که از جنگ‌های ایران و روس تا نهضتِ تنباکو و انقلابِ مشروطه بار‌ها تلاش کرده بود خود را از عقب‌ماندگی برهاند، اما هر بار با مداخله‌ی بیگانگان و ناتوانیِ نخبگانِ داخلی روبه‌رو شده بود. عباس‌میرزا، قائم‌مقام و امیرکبیر آمدند و رفتند، اما نفوذِ روسیه و بریتانیا در دربار و درباریان، هر اصلاحی را خفه کرد. انقلابِ مشروطه نیز، با همه‌ی شکوهش، نتوانست نظمِ نوینی بسازد؛ بمبارانِ مجلس، استبدادِ صغیر و اشغال‌هایِ خارجی، روحِ امید را کشت و کشور را در باتلاقِ بی‌ثباتیِ پس از جنگِ جهانیِ اول رها کرد. نظمِ سنتیِ صفوی قاجاری فروپاشیده بود و هیچ جایگزینِ محکمی نیامده بود. نتیجه؟ آشوبِ اقتصادی، ناامنیِ جاده‌ها، قحطی، شورش‌هایِ محلی، و حکومتی که حتی توانِ جمع‌آوریِ مالیات نداشت.

در همین خلأ، قدرت‌هایِ خارجی ـ که دهه‌ها در ایران پایگاه ساخته بودند نقشِ خود را ایفا کردند. روسیه تا انقلابِ اکتبرِ ۱۹۱۷ شمال را در اختیار داشت، اما با خروجِ بلشویک‌ها از صحنه، بریتانیا به‌تنهایی میدان‌دار شد. قراردادِ ۱۹۰۷ ایران را تقسیم کرده بود؛ قراردادِ ۱۹۱۵ آن را تکمیل کرد و قراردادِ ۱۹۱۹ عملاً ایران را به «حائلِ بریتانیایی» تبدیل ساخت. مستشارانِ انگلیسی در رأسِ وزارت‌خانه‌ها نشستند، فرماندهیِ قزاقخانه به دستِ افسرانِ بریتانیایی افتاد و لُرد کرزن صراحتاً نوشت که ایران «نه کشورِ قدرتمندی است، نه در مسیرِ ترقی، نه عناصرِ وطن‌پرستی دارد». هدف روشن بود: تأمینِ نفتِ خوزستان برای ناوگانِ دریاییِ سلطنتی، محافظت از مسیرِ هند و جلوگیری از نفوذِ هر قدرتِ رقیب؛ از آلمان گرفته تا شورویِ تازه و حتی عثمانیِ سابق.

ایران، به سببِ موقعیتِ جغرافیاییِ بی‌مانندش پلِ میانِ خلیجِ فارس و آسیایِ مرکزی، همسایگی با هند و برخورداری از منابعِ نفتیِ تازه کشف‌شده طعمه‌ای ایدئال بود. بریتانیا نمی‌خواست ایران نیرومند شود؛ می‌خواست «ثابت و قابلِ کنترل» بماند. هنگامی که قراردادِ ۱۹۱۹ با مقاومتِ داخلی و خارجی روبه‌رو شد، تنها گزینه‌ی باقی‌مانده، مهندسیِ یک کودتا بود؛ کودتایی که نه از دلِ اراده‌ی ملیِ ناب، بلکه از دلِ نیازِ مشترکِ بخشی از نخبگانِ ایرانی که از هرج‌ومرج خسته بودند و محاسباتِ استراتژیکِ لندن زاده شد.

رضاخان، با حمایتِ افسرانِ قزاقِ تحتِ فرماندهیِ بریتانیایی و با چراغِ سبزِ ضمنیِ لندن، دقیقاً همان «عنصرِ مقتدر» بود که شرایط مهیایش کرده بود. بخشی از جامعه، حتی مردمِ عادی، در آن لحظاتِ بحرانی، به‌جایِ تکرارِ شکست‌هایِ مشروطه، به اقتدارگراییِ مفرط تن دادند؛ همان «استبدادِ منوّر» یا «دیکتاتورِ مصلح» که روشن‌فکرانِ سرخورده از مشروطه برایش لفاظی می‌کردند.

در پایان، کودتایِ ۱۲۹۹ نه یک حادثه، بلکه حاصلِ منطقیِ یک قرن ضعفِ ساختاریِ درون و یک قرن دخالتِ حساب‌شده‌ی بیرون بود. بریتانیا ایران را به دیکتاتوری سپرد تا منافعش حفظ شود، و ایرانیانِ خسته از بی‌ثباتی، آن را پذیرفتند تا «عظمتِ ازدست‌رفته» را باز یابند. تاریخ، اما، لایه‌هایِ پیچیده‌تری دارد: همان اقتداری که برایِ ثبات آمد، بعد‌ها به استبدادیِ تمام‌عیار تبدیل شد، و همان قدرتِ خارجی که کودتا را مهندسی کرد، در ادامه با همان دیکتاتور به چالش کشیده شد. درامِ ایرانِ مدرن همچنان ادامه دارد.

| ارسال نظر