رمانی که کابوس سکولار انسان مدرن ایرانی را نشان میدهد
به گزارش ایران۲۴، «بهرام صادقی» نویسنده توانای ایرانی که در ۲۵ سالگی رمان ملکوت را نوشته است. جهای پر از تصاویر بدیع داستانی و وضعیت بغرنج انسانی خلق کرده است که مخاطب را با جهان ترسناکش همراه میکند و انسان را به این فکر میاندازد که چه خوشبخت است اگر با وضعیت اینچنینی فاصله دارد.
اما نویسنده با انتخاب آگاهانه اسمی به نام ملکوت این پرسش را در ذهن زنده میکند که آیا بهرام صادقی آگاهانه به مفهوم «ملکوت» نظر داشته است؟ پاسخ اگر قرار باشد کوتاه باشد، «بله» است؛ اما نه آن «بله»ای که ما را مستقیم به الهیات ببرد، به جهان نورانیِ بیزمان، به ساحت قدسیِ فراتر از بدن.
بهرام صادقی از همان ابتدا با انتخاب عنوان ملکوت دارد دست روی واژهای میگذارد که در سنت فکری ما پر از معنی بسیط است؛ واژهای که رایحه جهان ابدی پس از مرگ را میدهد که از این جهان «بهتر» است. اما صادقی مفهوم وارونه از ملکوت بازنمایی میکند. ملکوتِ او نه عالم بیماده است، نه جایگاه معنا. اگر قرار بوده در تعریف سنتی، ملکوت جهانِ صورتهای ناب و حقیقتهای عریان باشد، صادقی آن را این جهانی میکند که تنها بدن واقعیت دارد جهانی بدنمند که چرک و زخم و درد حرف نهایی را در آن میزند. اینجا بدن مهم است، نه روح. زمان هست، اما نه برای رستگاری؛ زمان معلق است برای فرسودن. معنا اگر هست، یا دیر میرسد یا اصلاً نمیرسد؛ و مرگ؟ مرگ نه دروازه است و نه وعده؛ مرگ ابزاری است سرد، ناگهانی، بیتوضیح.
صادقی به ملکوت فکر کرده، اما نه بهمثابه جهان نور؛ بلکه بهعنوان جهان پنهان. جهانِ پشت رفتارهای آدمها، پشت روانپریشیها، پشت نیرویی که بیآنکه دیده شود، همهچیز را میجنباند. ملکوتِ صادقی، اگر بخواهیم دقیق بگوییم، ضدملکوت است. همان سوی تاریک واقعیت روزمره که ترجیح میدهیم نبینیمش.
اما هر خواننده زیرک که خلق آثار هنری دغدغه اش باشد این سوال برای او مطرح است که آیا بهرام صادقی در ساختن این جهان موفق بوده؟ بهگمانم بله، دقیقاً، چون توضیحش نمیدهد. ملکوت رمانی نیست که بخواهد چیزی را «بفهماند». جهانش توضیحپذیر نیست، شخصیتهایش نمیدانند چه بر سرشان آمده، و خواننده هم هیچوقت به کلید نهایی معنا دست پیدا نمیکند.
محمود ملکوت زنده میماند نه، چون حقیقتی را کشف کرده، بلکه، چون یاد گرفته در جهانی که معنایی ندارد، دنبال معنا نگردد. این شاید تنها شکل بقاست.
صادقی ملکوت را روایت نمیکند؛ تحمیل میکند. خواننده را پرت میکند وسط فضایی از اضطراب، تعلیق و بیمنطقی. این همان منطق سوررئالیسم است، اما نه سوررئالیسم شاعرانه؛ سوررئالیسمی روانپزشکانه، آلوده به توهم و فروپاشی ذهن. کنار آن، ابزوردِ کامویی و بکتی هم ایستاده. کنشهای بیدلیل، مرگهای بیتوضیح، آدمهایی که در وضعیتی گیر افتادهاند که نه آغازش را میدانند و نه پایانش را.
بدن در ملکوت مهم است؛ درد، بیماری، جراحت. هیچ تعالیای در کار نیست. همهچیز زمینی است و همینقدر هولناک. منطق روایت، منطق کابوس است. علت و معلولها شلاند، پرشها ناگهانیاند، و شخصیتها بیش از آنکه «کاراکتر» باشند، وضعیتاند. برای همین هم ملکوت را نمیشود راحت در یک ژانر جا داد.
اگر رمان بخواهیم سبک رمان را فهم کنیم باید بدانیم این رمان سوررئال–ابزورد است، فلسفی–روانشناختی است، گوتیکِ مدرنِ ایرانی است و تا حدی اگزیستانسیالیستی. اما شاید دقیقتر این باشد که بگوییم ملکوت «رمان وضعیت» است؛ نه داستانمحور، نه شخصیتمحور، بلکه اسیر یک حالوهوا، یک وضعیت وجودی. تأثیرپذیریهای صادقی هم روشناند. کافکا بیش از همه آن فضای تهدیدآمیز بیدلیل، آن گناه نامشخص، آن اقتدار نامرئی. اما صادقی کافکای ایرانیشده است؛ بدنمندتر، بیمارتر، خشنتر. کنار کافکا، کامو ایستاده با جهان بیمعنایش و مرگِ بیتوجیهاش؛ و بکت با زمان معلق و گفتوگوهای بیثمر. حتی میشود ردّی از ادگار آلن پو را هم دید، در آن اضطرابِ مرگآلود و فضای بیمارگونه. با این همه، ملکوت تقلید نیست؛ همارز ایرانی این جریانهاست.
اما با خواندن این رمان این پرسش از خودت میپرسی که اگر یک نویسنده انگلیسی این رمان را مینوشت؟ احتمالاً امروز اسمش در کتابهای تاریخ ادبیات میآمد. پاسخ متاسفانه بله است. ملکوت از نظر ساختار چیزی کمتر از رمانهای مدرن اروپایی ندارد. فضای ابزورد و سوررئالش برای مخاطب غربی آشناست و ایجازش امتیاز است. اما زبان فارسی، ضعف ترجمه، و نبود سازوکار جهانیشدن ادبیات ایران، همه دست به دست هم دادهاند تا این رمان در همان جغرافیای محدود بماند.
ملکوت بازنمایی جهان قدسی نیست؛ کابوس سکولار انسان مدرن ایرانی است. جهانی که در آن مرگ، بیماری و پوچی فرمان میرانند و تنها رستگاری، نه کشف معنا، که کنار آمدن با نبودِ آن است.