>
صد رمانی که قبل از مرگ باید خواند/۲

رمانی که عنکبوتی بودن جامعه شوروی را پیش‌بینی کرد

رمانی که عنکبوتی بودن جامعه شوروی را پیش‌بینی کرد
بولگاکوف در رمان مرشد و مارگریتا به ما نمی‌گوید که برای نجات، باید به آسمان پناه برد. او فقط هشدار می‌دهد. جامعه‌ای که روح را حذف می‌کند، نه بهشت می‌سازد و نه زمین؛ فقط جهانی می‌سازد که در آن، حتی شیطان هم تعجب می‌کند چقدر کارش کم است.
کد خبر : ۳۹۰۹۵

به گزارش ایران۲۴، مرشد و مارگریتا رمانی است که از همان صفحه‌های اول، واقعیت را از جا می‌کند و کمی کج روی میز می‌گذارد. در مسکوِ بی‌خدا و به‌شدت عقل‌گرا، شیطان با همراهان عجیبش سر می‌رسد و بی‌آنکه فریاد بزند، نظم ظاهراً منطقی جامعه را به بازی می‌گیرد. هم‌زمان، داستانی عاشقانه و پرشور میان مرشد و مارگریتا شکل می‌گیرد و روایتی دیگر ما را به اورشلیم و محاکمه حضرت عیسی (ع) می‌برد. این رمان فقط درباره شیطان یا سیاست نیست؛ درباره عشق، آزادی، ترس، و بهای حقیقت است. بولگاکوف با طنزی سیاه و تخیلی خیره‌کننده نشان می‌دهد انسان در منظم‌ترین نظام‌ها قابل ساده‌سازی نیست. مرشد و مارگریتا کتابی است که هم می‌خنداند، هم نگران می‌کند، و بعد از تمام شدنش، مدتی دست از سرت برنمی‌دارد. اگر به رمان‌هایی علاقه داری که هم قصه بگویند و هم جهان را زیر سؤال ببرند، این کتاب را نباید از دست بدهی.  

خوشبختانه یا متاسفانه در مسکوِ بولگاکوف، خیابان‌ها شبیه خیابان‌اند، اداره‌ها شبیه اداره، و مردم شبیه مردم؛ اما انگاری همه‌چیز بوی کهنه گی می‌دهد، مثل خانه‌ای که سال‌ها پنجره‌اش را باز نکرده‌اند. در چنین شهری، شیطان نه با آتش و شاخ، بلکه با یک کت شیک و رفتاری مؤدب وارد می‌شود؛ همان‌طور که در رمان‌های مارکز، مرگ بی‌سروصدا روی صندلی می‌نشیند و کسی تعجب نمی‌کند.  

بولگاکوف امر فراطبیعی را به جهان کمونیستی پرتاب نمی‌کند تا آن را نابود کند؛ او آن را در دل زندگی روزمره می‌کارد، درست مثل دانه‌ای که در خاکی نامناسب هم جوانه می‌زند، چون طبیعتش رشد است. جامعه‌ای که می‌خواست انسان را به عدد، تولید را به معنا، و خوشبختی را به دستورالعمل تبدیل کند، ناگهان با چیزی روبه‌رو می‌شود که نه قابل اندازه‌گیری است و نه قابل انکار و دقیقاً به همین دلیل، انکارش می‌کند. در این جهان، شیطان کار عجیبی نمی‌کند. کسی را وسوسه نمی‌کند که پیش‌تر میلی به سقوط نداشته باشد. او فقط پرده‌ها را کنار می‌زند. مثل آینه‌ای قدیمی که گرد و غبارش را پاک کرده باشند و ناگهان چهره واقعی خانه را نشان دهد. حرص‌هایی که پشت شعار‌ها پنهان شده‌اند، ترس‌هایی که لباس عقل پوشیده‌اند، و انسان‌هایی که فکر می‌کردند با حذف مالکیت، روح هم حذف می‌شود.

بولگاکوف، همانند مارکز، به ایدئولوژی‌ها اعتماد ندارد؛ نه، چون بی‌معنا هستند، بلکه، چون بیش از حد ساده‌اند. او می‌داند انسان موجودی نیست که با تغییر تابلو‌ها تغییر کند. در «مرشد و مارگریتا»، کمونیسم با همه ادعای علم‌گرایی‌اش، وقتی با ناشناخته روبه‌رو می‌شود، به خرافه‌ای اداری تبدیل می‌شود.

گزارش می‌نویسد، توجیه می‌کند، و در نهایت واقعیت را به بیماری روانی تقلیل می‌دهد. اینجا شیطان دشمن جامعه نیست؛ دشمن توهمِ شناخت انسان است. ولند نه نظم را به هم می‌ریزد و نه اخلاق را می‌سازد؛ او فقط نشان می‌دهد که اخلاق بدون معنا، و عقل بدون پذیرش تاریکی، چقدر شکننده است.

همان‌طور که در دنیای مارکز، قدرت سیاسی همیشه فکر می‌کند جاودانه است، اما یک روز متوجه می‌شود که فراموشی از همه قوی‌تر است. در نهایت، بولگاکوف به ما نمی‌گوید که برای نجات، باید به آسمان پناه برد. او فقط هشدار می‌دهد. جامعه‌ای که روح را حذف می‌کند، نه بهشت می‌سازد و نه زمین؛ فقط جهانی می‌سازد که در آن، حتی شیطان هم تعجب می‌کند چقدر کارش کم است.

| ارسال نظر