فروپاشی سلطنت پهلوی، نشان دهنده فروپاشی روانی یک شخصیت قدرتمند است
به گزارش ایران۲۴، ماروین زونیس، استاد علوم سیاسی و نویسندهٔ کتاب شکست شاهانه، سقوط محمدرضا شاه پهلوی را صرفاً یک شکست سیاسی نمیداند، بلکه آن را «فروپاشی روانی یک شخصیت قدرتمند» توصیف میکند. به باور زونیس، شاه در سالهای پایانی حکومت دچار نوعی فلج تصمیمگیری شده بود؛ ناتوان از قاطعیت، گرفتار تردید و وابسته به تأیید بیرونی.
تصویر شاه از خود بهعنوان «پادشاهی نوگرا و اصلاحگر» بیشتر بازتاب نگاه غربیها بود تا واقعیتی برخاسته از جامعهٔ ایران. به گفتهٔ زونیس، او هیچگاه رابطهای عاطفی با مردم برقرار نکرد؛ توسعه را میخواست، اما نه مشارکت را. نظم را میطلبید، اما نه گفتوگو را. در نقطهٔ مقابل، امام خمینی قرار داشت؛ شخصیتی مذهبی، نه سیاستمدار حرفهای، نه رهبر حزبی و نه چهرهای نظامی. قدرت امام از نهاد دولت نمیآمد، بلکه از اعتماد اجتماعی و مرجعیت معنوی سرچشمه میگرفت.
امام خمینی زبان مردم را میفهمید و با همان زبان سخن میگفت؛ زبانی ساده، صریح و اخلاقی. زونیس معتقد است تفاوت اصلی این دو چهره در مواجهه با بحران آشکار شد. شاه در برابر اعتراضها پیوسته عقبنشینی کرد، اما بیآنکه تغییر واقعی ایجاد کند؛ عقبنشینیهایی که نه نشانه اصلاح، بلکه نشانه ضعف بود.
در برابر، امام خمینی از ابتدا موضع خود را روشن کرد. شاه باید برود. همین صراحت، اقشار گوناگون جامعه را با خواستهای مشترک گرد آورد. امام نه شعارهای فنی و تکنوکراتیک میداد، نه برنامههای پیچیده؛ بلکه بر مفاهیمی تکیه داشت که ریشه در حافظه تاریخی ایرانیان داشت. ستمستیزی، استقلال و کرامت. از دیدگاه زونیس، پیروزی امام خمینی نماد برتری قدرت اجتماعی بر قدرت تحمیلی بود. شاه همهچیز داشت جز اعتماد مردم، و امام هیچ نداشت جز همان اعتماد.
او در ادامه به فضای سال ۱۹۷۸ اشاره میکند؛ زمانی که بسیاری از ناظران غربی انتظار داشتند رهبری اعتراضها به دست روشنفکران سکولار، ملیگرایان یا مبارزان حرفهای بیفتد. اما برخلاف این پیشبینیها، جنبش انقلابی در خیابانهای ایران پشت سر یک روحانی تبعیدی حرکت کرد. زونیس تأکید میکند مشکل اصلی مخالفان شاه، نه کمبود شجاعت، بلکه ناتوانی در تبدیل مخالفت به رهبری اجتماعی بود.
روشنفکران ایرانی، چه چپ و چه لیبرال، با مفاهیمی انتزاعی مانند مردمسالاری و سوسیالیسم سخن میگفتند؛ مفاهیمی آشنا برای دانشگاهها، اما دور از زندگی عمومی مردم. گروههای چپ، با وجود فداکاری و سازمانیافتگی، در دایرهای بسته عمل میکردند و ارتباط مؤثری با فرهنگ مذهبی جامعه نداشتند. ملیگرایان نیز میان خواست اصلاح و هراس از بینظمی گرفتار بودند، و همین تردید آنها را از تحولات عقب نگاه داشت.
در سوی دیگر، امام خمینی نه به اجماع نخبگان چشم داشت و نه منتظر پیشتازی روشنفکران بود. او نهضت را بر پایه شناختی عمیق از روان جمعی جامعه هدایت کرد. پیامهایش کوتاه، صریح و اخلاقی بود؛ سخن از «ستم» میگفت، نه از «نظام سیاسی مطلوب»، و از «حق مردم»، نه از ساختار قدرت. به گفته زونیس، هر بار که روشنفکران میکوشیدند شعارها را تعدیل یا مطالبات را مرحلهبندی کنند، خیابان جلوتر رفته بود، و امام خمینی همواره یک گام از خیابان پیشتر ایستاده بود.
پیشیگرفتن او فقط حاصل کاریزما نبود؛ او سقوط شاه را نه احتمال، بلکه ضرورتی تاریخی میدانست. در حالی که مخالفان هنوز درگیر محاسبه هزینهها بودند، او نتیجه را قطعی اعلام کرده بود و همین باور، ترس را در جامعه فرسوده کرد. زونیس در جمعبندی تحلیل خود میگوید شکست مخالفان حرفهای شاه نه از نبود آگاهی، بلکه از فقدان پیوند زنده با مردم ناشی شد. آنان سیاست را میفهمیدند، اما جامعه را نه به آن ژرفا. امام خمینی توانست سیاست را به زبان ایمان و کرامت معنا کند، زبانی که مردم میشناختند و با آن همراه شدند. در انقلابها، آنکه زبان مردم را بهتر بداند، پیشتر حرکت میکند؛ حتی اگر لباسش ساده باشد و دستش تهی.