مادام بواری؛ کالبدشکافی یک فروپاشی مدرن
به گزارش ایران۲۴، در جهان رمانهای بزرگ، بعضی چهرهها هرگز پیر نمیشوند. اِما بوواری یکی از آنهاست؛ زنی که از دل قرن نوزدهم بیرون آمد، اما هنوز در آینههای امروز ما نگاه میکند. فلوبر او را نه برای قضاوت و نه برای ترحم آفرید، بلکه برای نشان دادن لحظهای که انسان مدرن از درون ترک برمیدارد. فروپاشی میان آنچه میخواهد و آنچه میتواند.
اِما زنی است که هرگز به تعادل نمیرسد. او میان نقشها پرسه میزند؛ همسر، عاشق، قربانی، رویابین. درونش طوفانی است که از بیرون دیده نمیشود. با هر ناکامی، جهان کوچکش فرو میریزد و دوباره با رؤیایی تازه ساخته میشود. نوسانِ مدام میان عشق و خشم، شور و نفرت، او را بدل به نمونهای زنده از بیقراری انسان مدرن میکند. فلوبر هیچگاه نام این بیقراری را نمیگوید، فقط به ما نشانش میدهد.
اما رنج اِما فقط رنج روان نیست. او فرزند طبقهایست که تازه پا به جهان مصرف و خیال گذاشته بود؛ طبقهای بین اشرافیت ازدسترفته و روزمرگی بورژوایی. زندگی برای این طبقه، مسابقهای بیپایان است برای دستیافتن به تصویری از خوشبختی که از اساس غیرقابل دستیابی است. در این زندگی، معنا از عشق یا کار نمیآید؛ از مصرف میآید. مصرف رؤیا، شیء، احساس. بدهیهای مالی اِما سایه بدهی بزرگتریاند؛ بدهی به تصویری که جامعه از زیستنِ “درست” به او فروخته است.
فلوبر در میانه قرن نوزدهم، جامعهای را میدید که تازه یاد گرفته بود میل را بازاری کند. رمانهای عاشقانه و گفتار احساساتی، به زنان میآموختند که انتظار رؤیا داشته باشند، بیآنکه راهی برای تحققش باشد. ازدواج هم دیگر نه معبد عشق، بلکه دستگاهی بود برای نگهداشتن نظم. اِما از این نظم میگریزد، چون نمیتواند خود را در آن تعریف کند.
در عمق رمان، شکافی است میان میل و واقعیت. شوپنهاور میگفت خواستن، آغاز رنج است؛ فلوبر این را زندگی کرده بود. اِما چیزی میخواهد که جهان توانِ پاسخدادنش را ندارد. در هر رابطه، در هر نگاه، در پی معنا میگردد و نمییابد. در این جستوجوی پایانناپذیر، نیهیلیسم آرامآرام در رگهای رمان میدود؛ جهانی که دیگر ارزشهایش مصرف شدهاند و هیچ چیز جز تکرار باقی نمانده است.
شارل، شوهرش، نه دشمن است و نه منجی. مردی است معمولی، بیتخیل، درست همانطور که جهانِ مدرن، قهرمانی برایش نگذاشته. ناتوانی او در فهم همسرش شاید بخشی از ماجرا باشد، اما نه تمامش. بحران اِما از جنس کمبود عشق نیست؛ از جنس نبود زبان است. زبانی مشترک برای معنا.
فلوبر در مادام بوواری چیزی بیش از داستان یک زن شکستخورده نوشت. او آینهای ساخت برای زمانهای که در آن رویاها قدرتی مخرب پیدا میکنند. همین خونسردی و دقت، همین بیرحمیِ شاعرانه، رمان را تا امروز زنده نگه داشته است؛ و حالا، در جهانی که شبکههای اجتماعی هر روز به ما نسخهای تازه از زندگی “بهتر” نشان میدهند، اِما بوواری از دل قرن نوزدهم سر برمیآورد و در صفحهی تلفن ما لبخند میزند. شاید او نخستین قربانی رؤیایی بود که هنوز ما را نمیگذارد. رؤیایِ بودن در جایی دیگر، در زمانی دیگر، در زندگیای دیگر.