مداخله خارجی مرگبارتر از جنگ
به گزارش ایران ۲۴: در هر مقطع بحرانی، بخشی از نیروهای سیاسی و اُپوزیسیون، بار دیگر به نسخهای قدیمی بازمیگردند. امید بستن به مداخله خارجی. این رویکرد، اغلب با نگاهی گزینشی به تاریخ همراه است؛ نگاهی که هزینهها را نادیده میگیرد و پیامدهای انسانی را به حاشیه میراند. اما تجربه تاریخی ایران نشان میدهد که مداخله خارجی، نهتنها بهندرت کمهزینه بوده، بلکه در مواردی به فجایعی ملی انجامیده است.
قحطی بزرگ ایران در سالهای ۱۹۱۷ تا ۱۹۱۹ نمونهای روشن از این واقعیت است؛ رویدادی که در بستر اشغال و رقابت قدرتهای خارجی رخ داد و بنا بر برآوردهای تاریخی، جان میلیونها ایرانی غیرنظامی را گرفت. ابعاد این فاجعه زمانی روشنتر میشود که با کشورهای درگیر مستقیم جنگ جهانی اول مقایسه شود.
برای نمونه، آلمان ـ یکی از اصلیترین طرفهای جنگ ـ حدود ۲٫۵ تا ۳ میلیون کشته نظامی و غیرنظامی متحمل شد. در مقابل، ایرانِ بیطرف، بدون حضور رسمی در جنگ، شاهد مرگ چندین میلیون نفر بر اثر گرسنگی، بیماری و فروپاشی اقتصادی بود. این مقایسه، بیش از آنکه عددی باشد، هشداری تاریخی است: ایران بارها هزینه جنگهایی را پرداخت کرده که آغازگر آن نبوده است. نادیده گرفتن این تجربه و تقلیل مداخله خارجی به یک «راهحل سیاسی»، بیتوجهی به تاریخی است که نشان میدهد چنین مداخلاتی، پیش از آنکه معادلات قدرت را تغییر دهند، زندگی مردم عادی را ویران میکنند.
جنگ در اروپا و قحطی در ایران
تاریخ در میانه هیاهوی جنگ جهانی اول، زمانی که توپخانهها در جبهههای اروپا میغریدند و نقشه سیاسی جهان در حال بازترسیم بود، ایران ـ کشوری که رسماً بیطرفی خود را اعلام کرده بود ـ به صحنه یکی از مرگبارترین فجایع انسانی قرن بیستم بدل شد؛ فاجعهای که نه در میدانهای نبرد، بلکه در خانهها، روستاها و خیابانها رخ داد.
قحطی بزرگ ایران (۱۹۱۷–۱۹۱۹)
قحطیای که بنا بر برخی برآوردهای تاریخی، جان ۸ تا ۱۰ میلیون ایرانی، یعنی نزدیک به نیمی از جمعیت کشور را گرفت؛ رقمی که اگر درست باشد، تلفات آن با مجموع کشتهشدگان نظامی همه طرفهای درگیر در جنگ جهانی اول برابری میکند.
بیطرفی روی کاغذ، اشغال در واقعیت ایران
ایران در ۹ آبان ۱۲۹۳ خورشیدی (۱ نوامبر ۱۹۱۴)، با فرمان احمدشاه قاجار، ـ تنها شاهی که در ایران مطابق قانون مشروطه در ایران سلطنت کرد ـ بیطرفی خود را در جنگ جهانی اول اعلام کرد.
یک روز بعد، وزارت خارجه ایران این تصمیم را بهطور رسمی به نمایندگیهای کشورهای درگیر ابلاغ کرد. اما این بیطرفی، عمری کوتاه داشت.
نیروهای روس از شمال تا قزوین پیش آمدند، قوای انگلیس از جنوب وارد شدند و در غرب، میدان رقابت میان عثمانیها و متحدانشان شکل گرفت.
ضعف ساختاری دولت مرکزی، نبود ارتش منسجم و فروپاشی لجستیکی، ایران را به کشوری اشغالشده بدون اعلان جنگ بدل کرد.
همزمان، خشکسالی، تخریب زمینهای کشاورزی، مصادره آذوقه و اختلال در تجارت، آرامآرام به بحرانی تمامعیار تبدیل شد؛ بحرانی که نامش قحطی بود، اما ماهیتش جنگی خاموش علیه غیرنظامیان.
روایتهای گوناگون از یک فاجعه
وقتی تاریخ، قحطی را از زوایای مختلف بازخوانی میکند رویدادهای بزرگ تاریخی، هرگز تنها یک روایت ندارند. آنچه در حافظه جمعی باقی میماند، حاصل تلاقی روایتها، اسناد، منافع و زاویه دید راویان است.
قحطی بزرگ ایران در سالهای پایانی جنگ جهانی اول نیز از این قاعده مستثنی نیست؛ فاجعهای هولناک که تفسیر آن، به میدان جدال روایتهای تاریخی بدل شده است.
برخی تاریخنگاران، ریشه قحطی را در عوامل طبیعی و سوءمدیریت داخلی جستوجو میکنند. آنان با ارجاع به تجربیات مشابه در اواخر دوره ناصری و مظفری، از کاهش بارندگی، خشکسالیهای پیاپی و آسیبپذیری ساختار کشاورزی ایران سخن میگویند.
گزارشهای تاریخی، تصویر روشنی از ناله کشاورزان، نابودی محصولات و گسترش فقر در روستاها ارائه میدهد. در این روایت، احتکار گسترده غله توسط شاه و درباریان نهتنها نشانه ناتوانی حکومت در مدیریت بحران است، بلکه عاملی تشدیدکننده تلقی میشود؛ حکومتی که بهجای پیشقدم شدن برای کاهش رنج مردم، خود به بخشی از مسئله تبدیل شد.
فروپاشی اقتصادی؛ وقتی جنگ، شریانهای معیشت را میبُرد جنگ جهانی اول، حتی بدون اعلام رسمی جنگ علیه ایران، اقتصاد این کشور را از درون فلج کرد.
ناامنی راههای تجاری، اختلال در حملونقل، تورم افسارگسیخته، سقوط ارزش پول ملی و کاهش شدید قدرت خرید، زندگی روزمره مردم را به میدان بقا بدل ساخت.
اما در میان این فروپاشی اقتصادی، نقش سیاستهای تبعیضآمیز بریتانیا برجستهتر از سایر عوامل به چشم میآید. اسناد دیپلماتیک نشان میدهد که در اوج قحطی، ورود مواد غذایی از مسیرهایی، چون آمریکا، هند و بینالنهرین برای ایران با موانع جدی مواجه بود؛ در حالی که محمولههای متعلق به بازرگانان انگلیسی و هندی، بدون مانع وارد کشور میشدند.
همزمان، عدم پرداخت درآمدهای نفتی ایران ـ منبعی که میتوانست بخشی از بحران غذایی را تخفیف دهد ـ فشار مضاعفی بر جامعهای وارد کرد که در آستانه فروپاشی انسانی قرار داشت. قحطی بهمثابه ابزار جنگ نقش تعیینکننده نیروهای خارجی با این حال، شاید تاریکترین بُعد این فاجعه، در جایی نهفته باشد که قحطی از یک بحران طبیعی یا اقتصادی فراتر رفت و به ابزاری در معادلات نظامی و سیاسی قدرتهای خارجی بدل شد.
پس از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ و عقبنشینی نیروهای روسیه از ایران، بریتانیا عملاً با خلأ قدرتی مواجه شد که آن را بهسرعت پر کرد. نیروهای انگلیسی بخشهای وسیعی از کشور ـ از کرمانشاه و همدان تا قزوین و گیلان ـ را در کنترل خود گرفتند. در این مناطق، خرید گسترده غله و برنج از بازارهای محلی آغاز شد؛ نه برای تأمین نیاز مردم ایران، بلکه برای انتقال آذوقه به باکو و پشتیبانی از نیروهای انگلیسی مستقر در قفقاز. در نتیجه، غذا از سرزمین گرسنگان خارج شد تا ماشین جنگی امپراتوری تغذیه شود. قحطی، دیگر تنها پیامد جنگ نبود؛ بخشی از منطق جنگ شده بود.
به بیان دیگر، مردم گیلان گرسنه ماندند تا ارتش بریتانیا و شهر باکو سیر شوند. دولت انگلیس حتی به «بانک شاهنشاهی» دستور داد غله را به طور گسترده خریداری و انبار کند و همزمان، ارتباط دولت مرکزی با ولایات غربی را مختل ساخت تا فرمان ممنوعیت فروش غله به انگلیسیها اجرایی نشود.
گزارشهای دیپلماتیک آمریکا نشان میدهد که طی ۱۸ ماه، بیش از یک تا یکونیم میلیون تُن مواد غذایی از ایران جمعآوری شد؛ اقدامی که بهجای تأمین از مستعمرات بریتانیا، بار هزینه جنگ را مستقیماً بر دوش مردم ایران گذاشت.
قحطی بزرگ؛ فاجعهای فراموششده، اما تعیینکننده، نه صرفاً نتیجه خشکسالی، بلکه حاصل همزمانی اشغال نظامی، سیاستهای استعماری، فروپاشی دولت و بیاعتنایی عامدانه به جان غیرنظامیان بود. این فاجعه، یکی از تاریکترین فصلهای تاریخ ایران است؛ فصلی که کمتر در حافظه جهانی ثبت شد، اما اثرات آن تا دههها بعد بر جمعیت، اقتصاد و روان جمعی ایرانیان باقی ماند.